|
جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠ امید...
تقدیم به نسل سوم
من آن فریاد مطهرم که اندیشه ی زلالش فضا را پر می کرد. غافل از لجنزار فریب در کوره راهی ناپیدا که زلالی اش را به ویروس بردگی آلود. حال تو بگشای دریچه های سدُ شفاف اندیشه ات را و ذهنم را قبل از رسیدن به جمود بارور کن. ای نسل آگاهی و روشنایی و بیداری. همه ی آرزوهای امروز تو، فریادهای دیروز من بود در بستری پوسیده و مات و تاریک!. اینک این تو و سیاه مشق جوانی من، بزدای سیاهی را و مشق عشق از نو آغاز کن با چشمانی باز و ذهنی بازتر، مشق عشق از نو آغاز کن.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٩ ب.ظ توسط ش.پگاه ![]() دوشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٩ تو بهارترین بهار عمر منی ...
هرگز پا پس نمی کشم دیدار شکوفایی گلچهره ی زیبای تورا چهره ی آسمانیت سرمای وجودم را ذوب می کند درآسمان شهلای نگاهت هرم خورشید نهفته در نی نی چشمانت رگ های فسرده ام را سرشار شور می کند . آه ای ازتبار عاشقان زمین من از بلندای خیال پابرزمین نهاده ام تا فرشته ی نشسته بر روبروی خویش را درقاب خاطراتم جاودانه کنم. ترنم عاشقانه ام رانازنین به خاطر بسپار ونجوای نگاهم را با آواز زلال نگاهت آشتی ده تا درهوای صلح عاشقانه ات خانه را برترین بهشت زمین کنیم . ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤٧ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۸ صدای پای قیام تو ...
تقدیم به شهدا و اسرای کبیر سال ٨٨ برزخم گاه تو بوسه می زنم درشکنج رنج و خون وسرداب های حقیرجدایی که هرگز ازمنت جدا نکرد تا انگاره ی فقدان شعوری " خدا شود !!! پس بست نشستم بی دست و پا که پایم به زیر تازیانه ها خوراک زخم کینه شد به میدانی که ترکش عقده ها وجب در وجب آسمان گرگرفته را تار وتیره کرده اند تا انگاره ی صدای تو در هیاهوی هیچ کیمیا شود ودست در تنور معیشت تا مرفق بسوخت و ندید روز راحتی که سنگ سرد زیر پا بوریا شود پای قیام نبودوپشتی که پناهم گردد در غربت پرواز تو مانده ام میخکوب میدان مین کین یاری نبود تا به سان تو یاوری بی ریا شود اینک اما تو هستی تو هستی چونان آفتابی پرشکوه وذهن من باطلوع تو هرگز اسیر فصل زمستان نگشت واین چنین است که من منتظرم منتظرم تا قیام قامت تو آری قیام قامت تو تا وطن زبند خرافه های روزگار ما رها شود تا جهان زبند خرافه های روزگار ما رها شود ¤ نوشته شده در ساعت ٧:٤٢ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() سهشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۸ افق راببین...
این لباس منحوس شب موقتی ست عاریتی که با موج تفرقه ی خونین حاکمان به قامت این وطن جامه گشته است لیک واپس مرو تارو پود زهم تنیده اش تا ابد نخواهد بود که خیاط تردست و خوش نگار زمان از تارو پود بهار بر قامت وطن طرح نویی کشیده است وصبح انقراض قبای شب در افق به کمین نشسته است باور بدار و دست در دست یار افق را ببین . ¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٥ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۸ سلام هزارباره ...
سلامی به داغی خون های تازه ی آسفالت آزادی !!! بعد از این همه سال جدایی !!! وهنوز ارتجاع بی حیا نعره می کشد و با دجال بازی لاله هارا برای خود میچیند مثل همیشه ی این سی سال نکبت !!! یا علی مددی !!! ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٢ ق.ظ توسط ش.پگاه ![]() شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۸ رویای بهاری...
بابهار آمدی نشسته بر زورقی از گل اطلسی روی برکه های آبی صداقت ونگاهت " ترنم زیبای باران بود وقتی که بر زمین ترک خورده "بوسه می زند . با بهار آمدی ودر سرودی دل انگیز آواز خوش قناری را به گوش های خسته از زنگ آهن و پولاد هدیه دادی وقتی که هیچ صدای آرامشی " در گوش زمین نبود با بهار آمدی وپرهای پرواز هزاران چلچله ی مهاجر را به بال های شکسته بخشیدی وقتی که پرواز" در گردباد سهمگین حادثه" نا شدنی بود . با بهار آ؛مدی وعشق را از کنج سلول های تنگ و خونین دیوان این دیار در میدان دل طپیدن های دلاوری " تندیس کردی وقتی که هیچ نشانی از هیچ عاشقی نبود . با بهار آمدی و آسمان سیاه دیارم را پرستاره کردی وقتی که ابرسیاه شقاوت " دورنمای چندش آور آن بود . با بهار آمدی وآفتاب و مهتاب را در هرروز و شب زخم خورده ی این سالیان دراز برطاق دل تاریک و غمگینم نشاندی وقتی که تابش هیچ نوری " حتی کرم شب تاب هم آسان نبود . تو با بهار" رویای شیرین آزادی ام را از کنج قفس های این همه سال منحوس" در دلم زنده کردی وقتی که آلیازمیله های هرقفس "با نو ترین تکنیک روز" ناگسستنی می نمود ومن غرق دراقیانوس مواج این رویا برپشت وال های آبستن " تمام زمین را در می نوردم . ای کاش از این خواب خوش " این رویای شیرین" هرگز بر نخیزم ... ¤ نوشته شده در ساعت ٦:٢٠ ب.ظ توسط ش.پگاه![]() شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸۸ مقصد...
بیا تا کمی انسانی شویم
سال نو می شود عزیز مگر بناست باز هم کم بیا وریم ؟ این لباس مندرس این عبای کهنه ی بویناک هنوز قامت خانه ات را پوشانده است فراموش کرده ای ؟ مارا عهدی با فلک بوده است عهدی که باید در بهار بهاری شویم شکوفا چون شکوفه بازاز نو نو شویم باز هم کم بیاوریم ؟!!! باز هم ما بمانیم و این لباس کهنه ی فرتوت ؟ آویخته بر تن خشک و پوسیده ی تاریخ باشاخه های موریانه خورده ی مشکوک . این نه آن پیمان انسانی ست این نه شایسته ی گرد دلیر ایرانی ست. تو نگاه کن کلاغ نشسته بر بام خانه ات خشمگین قارقار می کند در صدایش تاریخ بردگی تورا بر سر دار می کند به آسمان هم نظر کنی رنگ دیگری نگاه را میهمان می کند رنگ طراوت رنگ شادابی خوشرنگ ترین منظر زیبایی پرواز پرنده رنگ آزادی . ماهیان خسته ی تنگ بلور هم هرساله با بهت تورا می نگرند آخر بهار آمده است و دنیا تشنه ی تغییر خدا را جنبشی شوری شراری هنوز هم زیر سایه ی سنگین ماموت ها پا به پا می کنی ؟ هنوز هم بر فسیل پوسیده ی دایناسورها سلام می کنی ؟ هنوز هم حویش را زیر پای سنگین اسکلت های ماقبل تاریخ فرش می کنی ؟ هنوز هم ریشه ی گندیده ی ریش های بی مصرفشان را شانه می کنی ؟ هنوز هم از عطر وجود خانه ات گند وجودشان را زدوده می کنی ؟
آخر تورا چه پیش آمده ای اشرف مخلوقات زمین ؟ کاینچنین خوار و پلشت و زار و ذلیل ردای بردگی به تن هیچ شبی را صبح سحر نمی کنی ؟ یک جوانه ی کوچک وجود تو چه شر ها که بر زمین نمی زند یک شانه راست کردن یگ ایستادن یک فریاد یک صدا چه ترسی که در دل ماموت ها نمی فکند !!!
خدا را بیا با بهار بهاری شویم سبز و پر شکوفه و شاداب بیا با بهار یک قناری شویم خوش آواز وپر غوغا و دل بی تاب بیا تا سبز و سپید و سرخ سر بر افراشته بر آسمان آسمانی شویم بیا با بهار زنجیر بگسلیم کمی انسانی شویم بیا در بهار آسمانی شویم بیا تا کمی انسانی شویم .
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳٠ ب.ظ توسط ش.پگاه ![]() دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧ برپا
خسته ام از هم کلامی تو می شنوی و راه خود می روی خار و خس کرده پایت را سست نان به خون دل می زنی و فرومیبری و شکر می گویی کلان کلان می برند مالت را تکه تکه می جوند جانت را هزار توهین زشت دزدان را به پشت ترس خویش بار می کنی یک بار نمی شود که بار خود به پشت خویش سوار کنی یک بار نمی شود که برافرازی آن قامت خمیده رایکدم تاببینی دردل دزدان جان و مال و ناموست چه هراسی که برپا نمی کنی !!! نای برخاستنت نیست و زبان چاکری اما به درگه ناکسان همیشه دراز می کنی به دل خون می خوری و به ظاهر می زنی لبخند همواره پای ترس را به خانه ی دل باز می کنی هیچ بهاری تورا نخواهد جست تا جهان را به خشکه نانی هرشب و روز حراج می کنی مرگ سیاه پوشیده تمام آسمانت را تو عجزو لابه به درگاه گرگ بدسگال می کنی نه کاوه خواهد آمد نه رستم دستان سهم تو این تبار ضحاک است تا به سان بت اطاعت ایشان می کنی نه آبرو مانده است و نه عزت برای تو ای ایران تا که ملتت دریوزگی می کنند تو تماشا می کنی هزار وصله ی ناجور به پیکرت می زنند اما یکبار ندیده ام که تو حاشا می کنی دریغ از تو ای دیرینه خاک حاصلخیز چیزی نمانده از وجودت وباز نشسته ای و فقط تماشا می کنی !!!. ¤ نوشته شده در ساعت ٥:٠٧ ب.ظ توسط ش.پگاه![]() سهشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٧ فردا...
فردا -------------- فرداست که باران به یاری قطره های آب انقلابی سترگ در هیمنه ی سپاه شب برافکند وسیل خروشان آگاهی برخاسته از پیوند نسل های گر گرفته از خورشید گرمای سوزان خویش را به زمهریر سکوت جاری هر روز این سالیان سرد" سرازیر کند وطومار شب پرستان خفته در آرامش خویش را به هم پیچد. پنهان به زیر این سطح آرام تر از آرام موج خروشان دریاهاست . کرداری برخاسته از خواب گران درتدارک پرغرور خروش است وپنداری پشت مردمک ذهن دریا درجوش وبستر آرام سرخ فام این سپاه دریده چشم و پریده از بلندای آدمیت به اعماق سیاه ننگ دستخوش پارگی است و سقوط. . هرگز گمان مدار کاین شعری ست بی وزن و اعتبار که روح بلند آزادگی در وازه وازه اش به پرواز است تا طلوع دلنشین نور حقیقت در این شب سیاه تا سقوط ننگین هر جرثومه ی فساد هرگز گمان مدار این شعار است و بی اعتبار که آرمان آفرینش است و نقشه ی پروردگار همچون طلوع هر روز خورشید و ماه . هرگز گمان مدارکاین شعری ست بی ورن و اعتبار . ![]() دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٧ درهوای تابستان شصت...
در هوای تابستان شصت ------------------- هنوز فریاد حنجره ها روی لب ها بود که شب با تیغ و دشنه و دشنام لشگری دیگر کشید وآن ناشناخته یارانی را که هنوز همه تن فریاد و شور و شعور بودند درنوردید چنان سخت و سهمگین که گویی هرگز انقلابی رخ نداده است وشب هرگز سپیده را بر لب بام خود ندیده است. ومن سردر گم جاده های اشراقی نو که بارش تند خویش را آغاز کرده بود به دنبال راه می گشتم و راهنمایی تا چراغ زیستن انسانی خویش را روشن کنم دریغ آن تب شیرین عرفان زیر باران خون یاران ذره ذره از خاطره ها گریخت وکنج خانه های حسرت میزبان تمام لحظه ها شد که امن ترین مکان آغوش زهم دریده ی مرگ بود و بس وهیچ یادگاری نماند جز جای پای نحس هرناکس واشراق و عرفان در غربت این بلای تازه همچنان تنها و بی کس . در خون و درد و سکوت محو شدیم انگار که هیچ اتفاقی حا دث نگشته بود سراب پیش روی " به تمسخر قهقهه می زد وامید کنج دل های در خون تپیده یاس را ناله می کرد ومن حیران ودردمند و هاج و واج که چرا چنین ؟!!! ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
