|
دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ داوری...
این همه نه شایسته آدمی که خوراک چارپایان است. در برکه ی گل آلودانتظاری نا معلوم گناه شخصی کس را دیدن وحکم مرگ وجودش جاری کردن به دار کردن عدالت است در هوای گرگ و میش ابهام !!! ¤ نوشته شده در ساعت ٥:٢٤ ب.ظ توسط ش.پگاه ![]() شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ گل خون... ![]() چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ مرثیه ای برای خفتگان در آغوش دریا...
وقتی قطره های شبنم سحرگاهی از چشم برگ های سبز، قطره قطره روی گونه های من می چکد وتیغه های نارنجی خورشید از لابلای شاخه ها قد می کشند تا مرا روشن کنند وآواز چکاوک، بر فراز صنوبر سبز ،صدایم می کند پیش از من ،سبزه قباهای چابک از روی شاخه های سرو، به سوی نور برواز می کنند ودر امتداد بروازشان، نگاه غمگین من، تورا می جوید تورا که دیر زمانی ست، ترکم کرده ای ودر پشت کوه های سر به فلک کشیده ی البرز در امواج خروشان خزر آرمیده ای . آه ای دلدار غروب کرده ام برخیز بر روی خیزابه ها بنشین ودستان بلوری ات را به رشته های نور خورشید، پیوند ده تا از اعماق خزر به سوی من پرواز کنی . من هنوز در چشمان آهوان ، نجابت چشم تورا می بینم ودر سبزی مرغزاران سیر از بخشش بهار رضایت تورا حس می کنم . محبوب من آب را سیراب کرده ای ومن همچنان تشنه و آرزومند تورا می جویم . انتظار همیشه ام را به خاطر داشته باش حتی اگر چه یک شب به خوابم بیا که سخت دلتنگم حتی فقط یک شب ... ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٧ ق.ظ توسط ش.پگاه ![]() دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ غزلواره ای برای دخترم و....
دخترم، سحرگاهان که دیده بر دیده ام می فکنی روشنای خورشید از چشمان تو می تابد . شب های تو را می بینم پروانه وار با نور شمع وجودت ، جهانی را روشن می کنی تا فردایی بسازی در تضاد با دیروز و امروز و هر روز فردایی پراز شکوه و عدل و زیبایی دخترم، تلاش تو ، امید می کارد و آرزو درو می کند در گذار از لابلای این همه صخره ، تنها قله را ببین قله را ببین و سپیدی پاکش را که همواره پاک می ماند . پویش پر تکاپوی تو نگین رنگین انگشتری خواهد شد که آینده را با سرانگشتان ظریف شعر با غزلی تازه خواهد ساخت . فرداها غزل های ناسروده خوانده می شوند وجهان ،سرشار از شور و حماسه می گردد که نسل نستوه تو ، نسل تداوم قیام است و بینش نسل بلندای قامت سبز است و رویش ونسل پایان اشک های پنهان در پستوی تنگ خانه های نابرابری ست وخانه از بن ، با استقامت تو ساخته می شود تا خط پایان تفاوت ها ، غزل های شیوای تمام دختران گردد که بر قله رهایی و برابری، آهنگ پرشکوه بودن را هم آواز و بلند ، فریاد می کنند. دخترم، نامت ، لطیف ترین واژه ی خلقت آدمی ست درزمین خشگ تشنه ی باران پس بی امان ببار و ببار و ببار.... ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳۸ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() سهشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۱
کتیبه ی بهار نشستی خوش به منظرگاه سبز دل شدی باران زمین تشنه را خواندی به آواز بلند عشق وهر سبزینه ی رویش طپیداز بانک زیبای کلام تو کتیبه در کتیبه عشق دیرین را درون سینه ی خاک و گیاه و آب تو حک کردی چو نقش تیشه ی فرهاد خونین دل. نسیم از گردش دامان تو جان داد پریوش را اقاقی از صدای گام آرامت نگین شاخه های سبز رویش شد شقایق بر شقایق در چمن رویید وشبنم جویباری شد خرامان در ره صحرا. به هر کنج و کنار جوی پونه با عطر دل انگیزش ونجواهای تند ریزش باران و سنگ و صخره و آب و تکاپویش همه از تو سخن گویند همه نام تو را خوانند همه در پیش پای تو هزاران منظر خوش را بیارایند زلال چشمه جوشان است و رود خشک لباس نرم و مواج هزاران موج پوشیده است . نسیم آواز می خواند چمنزار از صدای دلکش سازش به نظمی عاشقانه در پناه دشت می رقصد ورنگ از رنگ می روید سپید و سرخ و سبز و عنابی گل و برگ و هزاران غنچه ی نسرین . وخاک اندر نقاب رنگ گل محفوظ که هرچه هست همه زایندگی و رویش و پرواز همه بوی خوش گلها وآواز قناری ها پرستو ها به رقصی ناز و خورشیدی که گهگاه غمزه وار از لابلای ابر بازیگوش به تبخند می زند چشمک به هر چه کوه و دشت و جلگه و دریاست راستی را فصل گل اینک چه بی همتاست . ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ توسط ش.پگاه ![]() یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱ حکمت...
می گویند هرحادثی را حکمتی ست درجهانی که آزادی , فریاد اصلی شکفتن هاست – ذره ذره ذوب گشتن , درآتش نخوت حاکمانی چنین دژخیم حکمتش در چیست ؟ نمی دانم , نمی فهمم . حکمتش در چیست ؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٤ ب.ظ توسط ش.پگاه![]() یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳٩۱ سال نو ...
به جستجوی آ نی که نداشتیم و باید می داشتیم در کوچه شب های سا لی که گذشت کورمال کورمال دست به دیوار آرزوها ساییدیم ورفتیم کوچه اما چون همه سال بن بست بن بست بود وما پشت دیوار زمخت ناکامی سالی نو را شروع می کنیم. شاید این سال , سال ما باشد شاید این سال ... ¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳٩۱ همیاری...
ما مردم باید کاری کنیم . یک هفته درخانه هامان بمانیم این که دیگه خطری نداره که ؟؟؟ ¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥٠ ق.ظ توسط ش.پگاه![]() پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳٩۱ اتحاد...
هفت خوان رستم نه هراران خوان رستم را؛ فتح خواهیم کرد اگر دستانمان در دست هم باشد. سیاه این شب وحشى درون خانه هاى کفرشان در گورخواهد شد اگر دستانمان در دست هم باشد. به جاى این همه فصل زمستانى بهاران را درون خانه هامان میهمان خواهیم کرد اگر دستانمان دردست هم باشد. سرود دختران بالغ خورشید در کوجه شب های نمور و ساکت و مدهش سروش دلنوار گوش هامان مى شود بى شک اگر دستانمان در دست هم باشد. تمام قصه ها ار شادی و عشق وصفا اکنده خواهدشد اگر دستانمان در درست هم باشد. تمام غصه ها هم دود خواهدشد اگر دستانمان در دست هم باشد. ما هر شب به شوق روز خواهیم خفت ورقص شایرک ها اسمان را را مملو ار یروازیر اواز خواهد کرد اگر دستانمان در دست هم باشد. و سیب و گندم و گل , دشت هارا فتح خواهد کرد اگر دستانمان در دست هم باشد...اگر دستانمان در دست هم باشد ¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٠ ب.ظ توسط ش.پگاه![]() جمعه ۳۱ تیر ،۱۳٩٠ امید...
تقدیم به نسل سوم
من آن فریاد مطهرم که اندیشه ی زلالش فضا را پر می کرد. غافل از لجنزار فریب در کوره راهی ناپیدا که زلالی اش را به ویروس بردگی آلود. حال تو بگشای دریچه های سدُ شفاف اندیشه ات را و ذهنم را قبل از رسیدن به جمود بارور کن. ای نسل آگاهی و روشنایی و بیداری. همه ی آرزوهای امروز تو، فریادهای دیروز من بود در بستری پوسیده و مات و تاریک!. اینک این تو و سیاه مشق جوانی من، بزدای سیاهی را و مشق عشق از نو آغاز کن با چشمانی باز و ذهنی بازتر، مشق عشق از نو آغاز کن. ----------------------------------------------------------------- همیشه دلیل شادی کسی باش نه شریک شادی او همیشه شریک غم کسی باش نه دلیل غم او
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٢٩ ب.ظ توسط ش.پگاه ![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
