شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳٩٤

آواز چکاوک

با نسیم رقصیدن

در چمنزارپر ز آواز چکاوک : اوج دیدار خداست 

آن خدایی که جان را به جهان بخشیده است


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳٩٤

این درد جانکاه/ ناکجا آباد

 

این درد جانکاه

 

 

هر صبح، خورشید سیاهی می زداید

 

تا روز، افشاگر جای پای دیو شب گردد

 

که بر تمام لحظه ها نقش بسته است

 

و تو بفهمی چه بر روزگارت آورده اند وقتی که خواب بودی

 

چه گورستان های بی نشان،

 

که در طول شب پا گرفت.

 

و بی نهایت سلول های نمور

 

که آدمی را به جرم آدمیت زنده به گور کرد

 

و تو خواب بودی

چه بسیار دختران پاک میهنت،

 

که دیو شب،

 

پاکی شان را به تاراج برد.

 

و تا سحرگاه، چندین و چند چوبه ی دار،

 

مردان مرد را، بر سر خویش سر دار نمود.

 

تو بر می خیزی، هر صبح با صدای پای خورشید.

 

و اما چشم هایت هنوز در تیرگی مانده است.

 

و دست هایت آویزان خستگی ها.

 

و لب هایت، آه لب هایت،

 

انگار دو تخته سنگ افتاده بر روی هم، که هرگز گشوده نخواهند شد.

 

ای خاموش،

 

تا مرگ تدریجی اندامت، چیزی نمانده است.

 

این شبه آدم را تا کجا اینچنین سرد و بی هدف بر دوش می کشی، تا کجا...

 

خورشید همچنان در رفت و آمد

 

و تو همچنان در کشاکش خمیازه های تخدیری ات اسیر.

 

این شبه آدم را تا کجا اینچنین سرد و بی هدف بر دوش می کشی؟ تا کجا؟!!

 

 

                                                  14/12/85

------------------------------------------------------

 

 

 

ناکجا آباد

 

 

 

در انتظار طلوع زندگی، به مرگ می اندیشیم.

 

و کژراهه ی عبور عمرمان

 

بیراه تر از آغاز، به ناکجا آباد مبهم زندگی، چشمک می زند.

 

اینک این نه یک تولد، یک قربانی دیگر

 

طبل پروار پر ز باد.

 

نوش جانت ناکجا آباد، نوش جانت، نوش جانت

 

                                                      15/12/85

 


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳٩٤

فصل 8

ساعت نزدیک دو نیمه شب شده بود. وقتی از پله های جایی که بودم پایین آمدم متوجه شدم که در طبقه سوم شهربانی بودم. برف همچنان می بارید. حیاط شهربانی را طی کردم و به خیابان که رسیدم آن سوی بلوار، دوستان باوفایم را دیدم که شادی کنان از کنار ماشین فولکس من به طرفم دویدند و فریاد زدند:
ـ لامصب تو که ما رو کشتی. ولت کردند؟.
با خنده گفتم:
ــ آره بابا منتها شنبه باز باید بیام.
احمد دوستم گفت:
ـ جریان چی بود؟
و همگی با تعجب به من زل زدند و منتظر جوابم بودند. با لبخند گفتم:
ــ هیچی بابا این مرتیکه افسر راهنمایی حافظیه؟ کیه؟ همون که خیلی بد عنق و جلاد معروفه گیر داد به ما و جر و بحثمان شد پفیوز مارو تحویل ساواکیا داد.
بعد از گفتن این جملات ترسی وجود دوستانم را فراگرفت و همه باهم پرسیدند:
ـ خب آخرش؟
گفتم:
ــ هیچی دیگه قرار شد شنبه برم. مدارکم را نگه داشتند.
احمد دوستم که برادر بزرگش مهندس اداره ی کشاورزی و پسر مهربانی بود گفت:
ـ مهدی آشنا داشت زنگ زد سفارشتو کرد وگرنه... آش بود.
گفتم:
ــ دستش درد نکنه. خودمم خیلی ترسیدم.
بچه ها گفتند:
ـ سریع برو خونه که خانومت و پدر مادر خانومت شدیداً نگران و پریشان احوالند.
به خانه که رسیدم گویی از فراقی جانگداز و طولانی باز می گشتم. لحظه ی دیدار همسر و خانه و پدر و مادرش برایم شیرینی عجیبی داشت که تا آن موقع این احساس زیبا را هرگز حس نکرده بودم. در عین نکوهشی که از طرف آن ها به خاطر زبان درازی ام شدم اما خوشحالی زاید الوصفی همه ی ما را به مهمانی لحظات قشنگی برد.
شنبه با ترس و لرز رأس ساعت 8 خودم را به طبقه ی سوم شهربانی رساندم. آن جا بود که تابلوی ستاد مشترک مبارزه با خرابکاری را روی یکی از اتاق ها دیدم که درش بسته بود و پشت در به یک سالن دیگری با چندین اتاق منتهی می شد که مرا در یکی از اتاق ها فرستادند و در را قفل کردند. اتاقی که هیچ اسبابی حتی یک صندلی هم نداشت. و من ساعت ها منتظر و مضطرب چشم به در دوختم. تا بالاخره بعد از سه ساعت انتظار جوانی با کت و شلوار شیک در را باز کرد و مرا به اسم خواند و گفت:
ـ دنبالم بیا.
دنبال او به اتاقی راهنمایی شدم که آن قدر دسته گل های زیبا روی زمین و روی میز و در چهارچوب پنجره چیده بودند که جای ایستادن هم پیدا نمی شد. و مرد بی نهایت شیک پوشی پشت میزی بزرگ و پر از دسته گل و اسباب و لوازم مربوطه نشسته بود که با حالتی متکبرانه به من نگاه کرد و جواب سلامم را داد و روبرویش روی میز، قبض مچاله شده ی جریمه و مدارک من دیده می شد. همان طور که خیره خیره نگاهم می کرد پرسید:
ـ جریان شما چی بود؟
با صدای آهسته ای جواب دادم:
ــ من گردش به چپ کردم در جایی که ممنوع بود آن هم پشت سر همسایه ی پولدارم چلوکبابی معین درباری که او هم همین کار را قبل از من انجام داد اما افسر راهنمایی برای ایشان سلام نظامی با لبخند فرستاد ولی مرا جریمه ی خلاف گردش به چپ داد. و وقتی گفتم:
ــ چرا تبعیض قائل می شوی؟ من یک دانشجوی نسبتا فقیرم، ایشان از کوره در رفت و بر سر من داد کشید و گفت:
ـ پدرت را در می آورم.
و قص علی هذا. و بیسیم زد و مرا به این جا آورد و بقیه اش را هم که مأموران شما در این جا می دانند. باز همان طور که دقیق به چشمانم زل زده بود پرسید:
ــ اینجا اذیتت کردند؟
گفتم:
ــ خیر فقط یکی دو ساعتی نگهم داشتند و مدارکم را گرفتند و رهایم کردند. و گفتند که امروز بیایم که آمدم.
دستش را دراز کرد و مدارک من را از روی میز برداشت و گفت:
ـ پس از مأموران اینجا که شکایتی نداری؟
گفتم:
ــ خیر.
گفت:
ـ سعی کن از این به بعد اینگونه موارد را مستقیماً به اینجا گزارش کن و با خود مأموران خطاکار لفاظی نکن. ما خوشحال می شویم که به این موارد رسیدگی کنیم. این قبض را که من کاریش نمی توانم بکنم. باید بپردازی. مدارکت را هم بگیر و چیزی را که گفتم فراموش نکن.
با خوشحالی دستم را دراز کردم و مدارک و قبض جریمه را گرفتم و تشکرکنان از اتاق بیرون آمدم و با سرعت زیاد از آن محیط اسرارآمیز که نگاه های عجیب و مرموز از طرف همه به آدم وجود داشت به طوری که خود به خود دلهره ای نوصیف ناشدنی را در دل آدم به وجود می آورد، بیرون آمدم.
در خلال روزهای بعد همه اش به این فکر می کردم که آیا من در کشور خودم یک مستأجرم؟! و این فکر آنقدر آزارم داد که آن را هم با همسر و هم با دوستانم در میان گذاشتم و گفتم که مأموران ما را مستأجر حساب می کنند.
همگی با حالتی متعجب جوابم می دادند:
- پس چی خیال کردی؟ نمیدونی که اینا صاحب مملکتند و ما رعیت هم حساب نمی شویم؟ برو خدا را شکر کن که گیر آدم های تقریباً خوبشون افتادی.
روزها می گذشتند و این حادثه ی عجیب هم ذره ذره از خاطر ما گریخت و به جایش خبر باردار شدن همسرم دنیایی از شور و شعف و امید و نیکبختی را به ما پیشکش کرد. و باز زندگی مان رنگ قشنگ شادمانی را به خود گرفت. هرچند که از نظر اقتصادی در فشار بودیم و کار کردن گاه به گاه و غیرقانونی با اتومبیل سواری و مسافرکشی هم چندان کمکی نمی کرد اما لبخند بود که تمام اوقات من و همسرم را در بر خود گرفته بود و رنگ آمیزی دل انگیزی به آن می داد.
دی ماه سال 54 لحظه ی دیدن آن موجود شگفت انگیز فرارسید. و من نسرین را برای زایمان به بیمارستان بردم و چون تلفن نداشتیم به خانه ی دوستم رفتم و تا نیمه شب کنار تلفن نشستم و انتظار شنیدن خبر زایمان را کشیدم. و وقتی که نزدیکی های ساعت 2 نیمه شب تلفن زنگ زد و پرستاری از آن سوی سیم خبر تولد سالم کودکم را داد بلافاصله پرسیدم:
ــ از حال همسرم بگو.
و او با خنده گفت:
ـ هر دو تندرستند. چرا جنس کودکت را نمی پرسی؟
گفتم:
ــ هرچه که باشد عشق من و همسرم است. و او با خنده گفت:
ـ یک دختره با چشمای خیلی درشت.
و من از پشت تلفن خندیدم و گفتم:
ــ درست مثل مادرش.
و سریع برخاستم و بدون این که دوستم را که خوابیده بود بیدار کنم یادداشتی گذاشتم و آهسته از در زدم بیرون و با سرعت زیاد خیابان های یخ زده ی نیمه شب را با اتومبیلم طی کردم و خودم را به بیمارستان رساندم و مادرم را دیدم که کودکی را به من نشان داد. کودکی اخم کرده با چشمانی کبود رنگ و بی نهایت زیبا و درشت.
روزهای بعد چندین اسم را با نسرین انتخاب کردیم و قرار شد نامش را بنفشه بگذاریم. اما نمی دانم چرا در راه پله ی باریک دفتر اسناد رسمی نام بهار در ذهن من شکوفا شد و آن را به مأمور گفتم که او می خواست بهاره بنویسد و من بر سرش فریاد زدم:
ــ آقا بهار می فهمی بهار... اسم عربی نیست که ه می گذاری آخرش. و نزدیک بود دعوایمان بالا بگیرد که بالاخره آن کارمند کوتاه آمد و بهار تثبیت شد.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٤

فصل 8

برف به شدت می بارید و من عقب یک پیکان بین آن دو مأمور طوری مچاله شده بودم که هیچ تکانی نمی توانستم بخورم و یکی از مأموران با دستش سرم را روی زانویم فشار می داد که بالا را نبینم. ماشین حرکت کرد و بعد از ده دقیقه من احساس کردم وارد شهربانی که درست رو به روی همان جایی بود که خلاف کرده بودم یعنی خیابان عدل پهلوی پیچید. مرا پیاده کردند و سریع چشم هایم را با پارچه ی سیاهی بستند و بیش از بیست دقیقه از چندین راه پلّه بالا و پایین می رفتم و پیچ می خوردم و دوباره به طرف چپ یا راست، آن دو مأمور حرکتم می دادند. دلهره ی عجیبی در وجودم پدید آمده بود. حس کردم مرا به زیرزمین بسیار گودی برده اند که اصلا در ظاهر اداره ی شهربانی دیده نمی شد.
با خودم فکر کردم:
ــ عجب اشتباهی کردم با این مرتیکه ی عقده ای دهن به دهن کردم. 5 تومن جریمه اش را می نوشت و می رفت پی کارش دیگر...
در همین افکار بودم که دری باز شد و به گوشه ای پرت شدم و باز هم دری بسته شد. اما دیگر هیچکس دست های مرا نگرفته بود. جرأت نمی کردم از جایم تکان بخورم و حتی جرأت نمی کردم با دست اطرافم را لمس کنم. تنها توانستم با صدای خفیف و گرفته بپرسم:
ــ من کجا هستم؟
اما هیچ صدایی نشنیدم. و هرچه معطّل شدم جز سکوت حتّی حرکت ناچیز بادی هم حس نمی شد. برای همین جرأت کردم و دستم را به صورتم مالیدم و پارچه ای را که به روی چشمم بسته بودند کمی بالا زدم. جز تاریکی هیچ چیزی ندیدم. ناگهان توی دلم خالی شد و تکانی شدید و بدون اراده ی من، پاهایم را لرزاند. و به شدّت این لرزش سرعتش لحظه به لحظه بیشتر می شد. وحشتی سراپای مرا فراگرفت که گویی چیزی نمانده است تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. نمی دانم چقدر زمان گذشت تا شهامت بالا زدن چشم بندم را به طور کامل پیدا کردم. و بعد از این که چشم هایم به تاریکی عادت کرد اتاقی گرد و کاملا خالی به نظرم آمد که حتی در و پنجره ای هم نداشت. کورمال کورمال به طرف جلو حرکت کردم و دو دستم را جلویم گرفته بودم که با چیزی برخورد نکنم که ناگهان دستانم به دیواری خورد و خوب که خیره شدم دیوار گچی را دیدم، یک دیوار معمولی، زیر پایم را دیدم، موزاییک معمولی . اتاق را به طور کامل در تاریکی ورانداز کردم. اتاقی تهی و خالی از هر چیز اما گرم. که وقتی خوب دقت کردم شوفاژهای چسبیده به دیوار را پیدا کردم و به طرف آنها رفتم و روی یکی از آن ها تکیه دادم. نمی دانم چند ساعت به همین حال در آن تاریکی با چشم نیمه باز بودم که ناگهان صدای باز شدن در و کنار رفتن پرده ای نوری را به داخل اتاق هدایت کرد و سه نفر را دیدم با کت و شلوار و کراوات که دست یکیشان چراغ قوه ی پر نوری بود و آن را مستقیم به طرف من گرفت و فریاد زد:
ـــ چرا چشم بندت را باز کردی؟
من لرزان جواب دادم:
ــ باز نکردم، کمی بالا زدم ببینم کجا هستم.
یکی دیگر از آن سه نفر با صدای کلفت تری داد زد:
ـــ بیخود کردی مرتیکه، مگه اومدی خونه ی خاله؟
من که به شدّت می ترسیدم فقط سکوت کردم و سعی می کردم لرزش پاهایم را که دوباره شروع شده بود کنترل کنم. سومین نفر که هیکل درشت تری از آن دو نفر دیگر داشت و در نور چراغ قوه می شد دید که وسط آن دو ایستاده است آرام گفت:
- آخه پسر جان مگه تو کی هستی که از این غلطا بکنی؟
گفتم:
ــ نمی دانم منظورتان چیست. من کاری نکردم.
محکم تر گفت:
- به جناب سروان گفته ای اعلی حضرت را که قرار است هفته ی آینده به مشهد بیاید می خواهیم ترور کنیم.
هنوز جمله اش به آخر نرسیده بود که آن چنان سرم گیج رفت و پاهایم سست شدند که داشتم با سر به زمین سقوط می کردم که یکی از همان مأموران مرا گرفت و به دیوار چسباند و فریاد زد:
ـــ درست بایست، ننه من غریبم بازی در نیاور.
گفتم:
ــ به خدا من دانشجوی زن و بچه دارم. تو این خطّا نیستم. من فقط دنبال ماشین صاحب چلو کبابی معین درباری که گردش به چپ کرد گردش به چپ کردم همین. و جریمه اش را هم هرچه باشد می پردازم. این حرف ها دیگر چیست؟.
صدای خنده ی بلند یکی از آن سه نفر فضای اتاق را پر کرد. و در همان حال خنده کنان گفت:
ـــ به همین راحتی؟... شاه مملکت را تهدید می کنی و بعد می گویی فقط خلاف رانندگی کرده ام؟
سرم را پایین انداختم و کلاه کاموایی سبز رنگ را که دستم گرفته بودم هی می پیچاندم و می پیچاندم. در همین حین در اتاق باز شد و یکی از همان نگهبان هایی که مرا از چهارطبقه آورده بودند داخل شد و گفت:
ـــ اطّلاعاتش درست است. سال سوم است واهل همدان، زن و بچه دارد، و قص علی هذا... و خندید.
آن یکی که تنومندتر از بقیه بود و آرام تر حرف می زد و در روشنایی چراغ دیگر چهره اش کامل دیده می شد و حالت نگاه کردنش هم با بقیه فرق داشت و کمی مهربان به نظر می رسید آمد کنارم و آرام در گوشم نجوا کرد:
ـــ راستش را بگو. این شب جمعه هم صفای زناشویی خودت را از دست نده و هم ما را از لذّت زندگی مان محروم نکن. اگر قول بدهی که حقیقت را آرام و آهسته در گوشم بگویی نامرد باشم که تو را همین الان آزاد نکنم.
گفتم:
ـــ آخه من کاری نکردم. نمیدونم چی رو باید بگم. من اصلا نمی دونستم که گردش به چپ آن خیابان ممنوع است چون سال هاست من آنجا زندگی می کنم و همه به اتّفاق این گردش به چپ را انجام می دهند، چون گردش به راست راه را بیست برابر دور می کند و تا به حال هم هیچکس هیچکس را جریمه نکرده است. حالا نمی دانم تو این روز پنجشنبه ی برفی از بدی شانس من جناب سروان از چه ناراحت بود که این گونه به من پیله کرده است. آن مأموری که همیشه با صدای بلند فریاد می زد و قیافه اش هم کمی هولناک می نمود جلو آمد و گفت:
ـــ تو مگر نمی گویی دانشجوی خوبی هستی و درسخوانی و همه هم این را تأیید می کنند؟ خوب حالا هم کاری ندارد، برو درست را بخوان اما به ما هم کمک کن.
با تعجّب نگاهش کردم و گفتم:
ــ چه کاری مگر از من بر می آید؟
ـــ هیچی، همان طور که سر کلاس و یا بوفه ی دانشگاه و یا هر جای دیگر که نشسته ای و مشغول مطالعه ات هستی دانشجویان را زیر نظر بگیر و کسانی را که حرف های خلاف حکومت و به خصوص شخص اعلی حضرت می زنند، به خاطر بسپار و اسامی شان را به ما بده و در ازای این کار وطن پرستانه حقوق هم بگیر. مگر نمی گویی آن قدر فقیر هستی که پرداختن این 100 تومان جریمه برایت خیلی سنگین است؟ خب این هم، هم کار و هم خدمت.
این جا بود که احساس کردم در دام وحشتناکی با سر افتاده ام. و اگر کوچکترین غفلتی بکنم همه چیزم را از نظر شخصیتی به باد داده ام. برای همین خیلی آرام گفتم:
ــ من حرفی ندارم ولی من عاشق درسم هستم و شاگرد اول هم هستم. و تمام آرزویم این است که با نمرات عالی فارغ التحصیل شوم و به دبیری که شغل مورد علاقه ام است مشغول گردم چون همسرم هم دبیر است اما با این وظیفه که شما می خواهید بر گردن من بگذارید من مجبور می شوم هر که را که به نظرم بیاید اسمش را بنویسم و به شما بدهم. چرا چون که نمی خواهم از درسم که کار اصلی ام است باز بمانم. که ناگهان همان مرد تنومند و خوش اخلاق گفت:
ـــ نه نه ما هرگز نمی خواهیم کسی بیخود و بی گناه دچار مسئله ای بشود. پس شما هم این جریمه را پرداخت کن و از این به بعد هم از این سؤال ها نکن که چرا فلانی را جریمه نکردی و مرا جریمه کردی. اعلی حضرت صاحب خانه است. و شما مستأجر. دلش می خواهد از یک مستأجر اجاره بگیرد، دلش می خواهد از یکی دیگر نگیرد. من که گویی سطل آب سردی به رویم ریخته باشند خیلی آرام و من و من کنان گفتم:
ـــ بله صحیح می فرمایید امّا مگر من در مملکت خودم مستأجرم؟
که ناگهان باز آن کارمند خشمگین و عبوس فریاد کشید:
ــ بله که هستی. همه ی ما هستیم. همه ی ما فدای یک موی گندیده ی اعلی حضرت که اگر او نباشد هم تو و زن و بچّه ات نمی توانید به راحتی در این شهر رفت و آمد و زندگی کنید. چرا قدر نمی دانید؟
و به طرف من حمله کرد که باز هم آن مرد تنومند جلویش را گرفت و بالاخره قرار بر این شد که مرا رها کنند و چون پنجشنبه بود روز شنبه بیایم و گواهینامه و مدارکم را بگیرم البته اگر رئیس صلاح بداند که من نفهمیدم منظورشان از رئیس کیست.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳٩٤

حماسه ی من و تو ...

 

                                                                                                ((  این شعر با الهام و یاری غزل پریهوش سروده شده و                                                                                                      کاری مشترک است که در تاریخ 94/4/30 تکمیل گردید. ))


(( من با تو
حماسه ای دیگرم
از جنس برف و آفتاب
تو می تابی، من ذوب می شوم )) ــ
تا چشمه ای گردم پرخروش
و زندگی را ترانه کنم، در این خشکسالی آواز،
و آب از خاطره ها محو نگردد.
که باران یعنی عشق،
و قطره ها،
              دلبرک های معصوم زایش،
                                              که هستی را شکل می دهند.
آری من با تو حماسه ی کامل زیستنم،
و پیوندمان،
                آفریدگار رویش و سبزی، تا عمر زمین، همیشه جان گیرد.
                                          


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳٩٤

جرادلگیر...

چرا دلگیر؟...


حواس من تنها تو را می جست،
در کوچه پس کوچه های باغساران، بی توجه به نوای نازکش شکوفه های گیلاس،
بیشتر از هر چیز من به یاد تو بودم.
در سخت ترین سنگلاخ ها،
مهربانی سنگ ها را ندیدم تا ذره ای از نگاهم به تو کم نگردد.
با باران بهاری نرقصیدم، تا مبادا شوق وجد، از تو غافلم کند.
و آنجا که تشنگی، خانه ی جانم را به آتش کشیده بود با لبی پر از لبخند و دلی پر از امّید،
به چشمه های خروشان بهشتی آدمیان پشت کردم.
چنان انباشته از عشق تو بودم که خواب آن لحظه های کودکانم را ابراهیم وار به تو تقدیم کردم،
و از ژرفنای درونم خواستم که نباشند و نباشم تا تو باشی و بمانی،
با تندیسی پر از شور زندگی،
و تلآلو وجودت، جهانی دیگرگون را، به کورچشمان تاریک دل، بنمایاند تا بدانند:
تو هستی، که هستی هست، تو هستی، که عدالت هست، تو هستی، که عشق،
بر بلندای زمین فواره می زند،
و با مهر شوق انگیز وجود تو، فرو می بارد.
از چشمان یارانم،
سرخی سوزان گلوله نفیرکشان می گذشت،
و خاکستر تن به آتش کشیده شان، لبخند رضایتی، بر آسمان آستان تو، نقش می داد!!!.
نگاه می کردم، و از حسرت می سوختم، که چرا من همراهشان ققنوس وار پرواز نکردم،
که آنان را بر سفره ی مهربانترین مهربانان، مهمان می دیدم.
در شب های سکوت و وسوسه،
نگاه حوا را می فهمیدم،
و زیر بار نیاز، سر به زیر می گشتم،
تا مبادا پایم سست گردد و اراده ام بلرزد،
و پایه های عشق تو کم جان شوند.
در این تنگنای دل آشوب هستی و نیستی،
همواره بودم، و بودنت را زمزمه می کردم،
نه من، که عاشق ترین عاشق ها،
نه ایشان، که با گذشت ترین با گذشت ها،
و نه آدم ها، نه آدم ها، که نماد روشن و جان دار خود تو که از خود، یادمان داده بودی،
تا بفهمیم منی نباشد و ما شویم... منی نباشد و ما شویم... ما... ما... ما...
اکنون در طوفانی از شک و اندوه، هر لحظه، می اندیشم:
آیا تو به جمع ما آمدی تا ما شویم؟...
به راستی آمدی؟...
پس چرا من، دلگیر دلگیرم؟!...


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


چهارشنبه ٢٤ تیر ،۱۳٩٤

7

روزها از پی هم می گذشتند و دنیای من با تغییری فاحش نسبت به گذشته درحال شکل گرفتن بود.  وجود نسرین و آن خانه ی قدیمی اما پرصلابت و امن در مرکز یکی از قدیمی ترین محله های مشهد و یا بهتر بگویم در نطفه ی اصلی شهر آن چنان برای من روزها و شب های رویایی را پدید آورده بودند که سر از پا نمی شناختم و هر روز از پی روز گذشته امیدوارتر و خوشحال تر به صبح سلام می گفتم. دیگر دایره ی دوستانم نسبت به من بسیار تنگ شده بود. به طوری که هرگز و یا به ندرت با آنها قراری می گذاشتم. شده بودم مردی خانه دار که احساس مسئولیت خانواده را با دل و جان پذیرفته بود و تمام هم و غمش رسیدگی به اهالی این خانه و ابراز مهری بود که به آنها داشت. خوشبختانه از طرف مقابل هم همین احساس استنباط می شد. در این میان مادر پیر و فداکارم نقشی به سزا داشت. او با شیرین زبانی ها و محبت بی دریغش به نسرین راهگشای ایجاد اعتمادی بود که به من می شد. و مطمئناً تعاریف مادرانه و عاشقانه ی او بود که مرا از آنچه بودم بهتر معرفی می کرد. مادری که تمام تلاشش تنها و تنها خوشبختی فرزندانش بود و به حق این مسئولیت را چه باحوصله و بی نقص ادا می کرد. رابطه او با نسرین هم مزید بر علت بود. چراکه سخت شیفته ی هم شده بودند و این علائق باعث شده بود تا کاستی های مادی من که بی نهایت زیاد بودند کمتر به چشم بیاید. عشق و علاقه ی من به کتاب و به خصوص ادبیات راهی شده بود تا بتوانم خودی نشان دهم و این هنرنمایی تأثیر بی نهایتی در اطرافیان نسرین به خصوص جوانان می گذاشت. با این که همه ی هوش و حواسم به خانه و عشقم نسرین بود اما از جامعه ی دانشجویی و محیط بیرون از خانه هم غافل نبودم. به شدت مطالعه می کردم و برخلاف گذشته با اتکا به نفسی فوق العاده بالا در مباحث شرکت می کردم و از دید استادان همواره دانشجویی باسواد و تلاشگر قلمداد می شدم. هیچ یک از حوادث کوچک و بزرگ اجتماع از نظرم دور نمی ماند. از سختگیری های امنیتی راجع به دانشجویان گرفته تا تفاوت های فاحشی که در اجتماع بین مردم مشاهده می شد به شدت رنجم می دادند. در این میان آهسته آهسته با اشعار شاعرانی چون شاملو و مهدی اخوان ثالث که اتفاقا یکی از وابستگان دور خانواده ی نسرین بود و محل زندگی پدر و مادرش در نزدیکی خانه ی مسکونی ما واقع بود سبب شده بود تا بیشتر از پیش به شعر و شاعری توجه داشته باشم و گهگاه قطعاتی هرچند ناقص بسرایم. تابستان سال 53 به واقع سالروز تولد واقعی من در عرصه ی کامل زندگی بود. ششم مرداد ماه این سال سالروز ازدواج من و نسرین شد. و الحق که هم فامیل من و هم فامیل نسرین در برپایی این وصلت سنگ تمام گذاشتند و در محیطی عاشقانه ما را دست در دست روانه ی زندگی مشترکمان نمودند. حالا دیگر من در آن خانه مستأجر نبودم. بلکه تک پسری بودم که پدر و مادر جدیدی یافته بودم و شدیدأ رابطه ی عاطفی و پر مهری بین ما به وجود آمده بود و هر روز که می گذشت به این محبت و یک دلی افزوده می گشت به طوری که خانه خانه ی من و اعضای خانه به راستی خانواده ام گشته بودند. مادر با اطمینان از موقعیت عالی من در این خانه و با خوشحالی از وصلت با این خانواده با خیال راحت راهی شهر و خانه اش در تهران شد. و من شدم سوگلی این بهشت کوچک اما سرسبز و دوست داشتنی در شهر نسبتاً زیبایی در شرق ایران. با استفاده از روابط حسنه ای که با مردم داشتم و ایجاد دوستی با همسایگان محل زندگی ام که بعضاً کارمند بانک و یا کاسب محل بودند توانستم اطمینانشان را جلب کرده و بدون اینکه کار مفید بانکی داشته باشم تحت نام یک کاسب وام بگیرم. و این وام به مبلغ 5000 تومان به من فرصت داد تا دومین آرزوی زندگیم را محقق سازم و آن خرید اتومبیل ژیان قرمز رنگی بود که از کمپانی و با شرایط اقساطی به ماهیانه 550 تومان و پیش قسط فوق که از بانک گرفته بودم. و این تحول و نیز حقوق ماهیانه ی نسرین به عنوان دبیر مدارس راهنمایی به مبلغ ماهی 950 تومان  و نیز کمک هزینه ای که از همین سال قرار شد به طور دائم به دانشجویان بدهند به مبلغ 550 تومان در ماه زندگی ما را آن چنان رنگین و شیرین نمود که به چشم همه ی فامیل خوش می نشستیم. از همین زمان هم کمک هزینه ی برادرم قطع شد. زیرا تصور می کردند که دیگر نیازی بدان نداریم. سالهای آغاز ازدواج شاید همان روزهای ورود به بهشت خدا بود که همه چیزش از خوراک و پوشاک و گردش و روابط فی مابین آدمها و کلیه ی شئوناتش سرشار از احساس خوش بختی بود.                                    


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳٩٤

فصل 6

حال عجیبی پیدا کرده بودم، انگار چیزی را که مال خودم بود و همواره همه جا به دنبالش بودم ناگهان    پیدا کرده بودم. احساسی بسیار شیرین و همراه با هیجانی دلپذیر تمام هوش و حواسم راتسخیر کرده بود. من که می خواستم چونان گذشته رفتاری بازیگوشانه همراه با لذت جویی را با این آشنایی انجام دهم به ناگهان نمی دانم تحت تآثیر چه واکنشی از طرف نسرین قرار گرفته بودم که نمی توانستم این دوستی و آشنایی را با هوس و افکار جنسی طبیعی همیشگی ام یکی کنم. درونم حالتی پیدا شده بود که گویی نیمی از وجودم که تاکنون خواب بوده است بیدار شده است و آنچنان این بیداری روشن و رنگ آمیزی شده بود که از وجود آن سرشار لذتی می شدم که تا آن زمان حظی از آن نبرده بودم و شناختی نسبت به آن نداشتم. هر روز از پی روز دیگر اشتیاقم برای دیدن و صحبت کردن با نسرین بیشتر می شد. اعمال فیزیکیم شتاب عجیبی گرفته بود و هر کاری را عجولانه و پرشتاب انجام می دادم. دلم می خواست هرگز شب نشود زیرا در طول شب درهای دیدار ما به رویمان بسته بود و با این که چند متری از هم فاصله نداشتیم اما دنیای عظیمی از حرمت و ادب بین ما به وجود آمده بود تا آنجا که حتی به خود اجازه نمی دادم بدون لباس رسمی به حیاط و دستشویی بروم. تنها این را می دانستم که ناگهان از جوانی لوده و خوش گذران و بی خیال تبدیل به مرد بزرگی شده ام که می خواهد همه ی نگاه ها را به خود جلب کند. و بیشتر از هرچیز می خواهد خود را به همگان اثبات کند.
سال دوم دانشکده بود و طبق برنامه ی متداول و رایج از پیش تعیین شده رشته ی جغرافیا سفری یک ماهه به یکی از استان های ایران داشت تا به طور عملی با وضعیت جغرافیایی آن استان آشنایی پیدا کند. یکی از برنامه های بی نهایت آموزنده و تآثیرگذار که فرصتی به وجود می آورد تا از آموختن به درک کردن برسیم. نوعی کنکاش بی ملاحظه و بی مانع در شئونات مادی و معنوی یک منطقه از کشور. به همین جهت تمام دانشجویان با ذوق و شوق فراوان خود را برای این سفر تحقیقی و بالطبع تفریحی آماده کرده بودند و البته ناگفته نماند که این اولین لحظه های جدایی اجباری من و نسرین هم بود.
ابتدا قرار بود به شمال کشور برویم. اما نفهمیدیم در پس پرده چه گذشت که ما را به استان سیستان و بلوچستان روانه کردند. دو اتوبوس با تمام تجهیزات تهیه ی غذا و سایر ملزومات سفر و چهل و هشت دانشجو که هجده تای آنها دختر بودند و طبق معمول با لباس های رنگارنگ جلوه ی خاصی به اکیپ ما می دادند. هر شب در یکی از مراکز آموزشی شهری که به آن می رسیدیم بیتوته می کردیم و اولین کار من نوشتن نامه ای برای نسرین بود و شرح دادن هر دقیقه از روزی را که گذرانده بودیم که فردایش به سوی مشهد پست می شد. تا آن موقع من سفری نرفته بودم که وظیفه ام فقط مشاهده و تفکر باشد. برای همین هرچیز که می دیدم و هر ناحیه که پا می گذاشتم و با هر آدمی که حرف می زدم تمامآ برایم از طراوت و تازگی خاصی برخوردار بود. حوادثی گاه شیرین و گاه بسیار تلخ و گزنده. در فاصله ی زاهدان به خاش در منطقه ای که تمامآ بیایان بود و حتی پرنده ای هم آن جا پر نمی زد مدرسه ی بزرگی از سنگ و آهن ساخته بودند به عنوان یادبود دوهزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی اما حول و حوش این مدرسه نه آب می دیدی و نه آبادی و وقتی کنجکاوانه از اساتیدمان سوال می کردیم که اینجا برچه مبنایی انتخاب شده است لبخندی می زدند و می گفتند: بالاخره مقداری از پول نفت باید خرج بشود.
در یکی از همین مدارس سوت و کور که به مانند یک قلعه ی بی نام و نشان اما مستحکم در بیابانی پر از خار و خس می نمود برای خوردن نهار ایستادیم و همانطور که مشغول تدارک نهار بودیم ناگهان ابری آمد و طوفانی به پا شد و رگباری شدید به مدت نیم ساعت تمام بیابان را فراگرفت و بلافاصله هم باران قطع شد اما در آن برهوت بیکران ناگهان صداهای فریاد گونه ای که کمک می خواستند به گوشمان رسید و وقتی به طرف صداها دویدیم ناگهان سیلابی را دیدیم که با صدای مهیب بز و گوسفند و گاو و شتر و آدم را در درون خود می غلتاند و پیش می آمد. و این منظره فریادهای ما را هم به جیغ های موجود اضافه کرد و از همه عجیب تر کامیون بنز ده تنی را دیدیم که آب با خودش می غلتاند و به جلو می برد. ما همه هاج و واج به استادانمان نگاه می کردیم که هراسان جلوی ما را گرفته بودند که نزدیک آن سیلاب نشویم. تنها ربعی از این واقعه زمان گذشته بود که حتی یک قطره آب بر زمین سراسر گل دیده نمی شد. و وقتی دوان دوان به دنبال مسیری که کامیون را آب برده بود رفتیم با دو انسان بخت برگشته برخوردیم که لای پنجره های اتاقک کامیون گیر کرده بودند و شکم هاشان برآماسیده و چشم ها از حدقه درآمده و جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. فشار آب بدیشان اجازه نداده بود تا بتوانند از داخل کامیون به بیرون بپرند و در همانجا خفه شده بودند. همه بهت زده به آسمان و زمین نگاه می کردیم و به رودخانه ای که گویا اصلآ وجود نداشته است چون نه گذرگاه عمیقی بود و نه قطره آبی که در آن روان باشد. تنها گل و لای بود و شکم های بادکرده ی احشام و انسان.
نهار دست نخورده به قابلمه ها برگشت و بساط حرکت را علم کردند و در سکوتی وحشتناک دلگیر اتوبوس ها به راه افتادند. هیچ کداممان نه به همدیگر نگاه می کردیم و نه باهم حرف می زدیم گویی به کره ی دیگری رفته بودیم و یا از خوابی وحشتناک برخاسته بودیم. گیج و منگ و ناباورانه در خود تنیده بودیم.
تنها بازمانده ی ذهن من از این حادثه قطعه شعری بود که چند بیتش به خاطر مانده است:
(( من ندیدم رودی به کویر
و نه باران که ز رحمت بارد.
اگر از نی نی چشمان تر ابر روان شد آبی
ننشسته به دل تشنه ی صحرا خشکید
یا که سیلی شد و ویرانه نمود هرچه که بود...!! ))


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳٩٤

شعله اما همچنان باقی ست....

             ............................          ((زمزمه ای بایاد بامداد))
توکاشتی آن بذر نخستین  

بذری در خاکی زرد و زار

بی امید جوانه ای حتی اگر ناچیز
تنها رنگ سرخ شعر تورا فهمیدم
تنها زجر زخم های ناسور یارانت را  ، بی مزد و منت درد کشیدم
وصدای تورا فریاد شدم
کلام تورا جرعه جرعه فرودادم ،
تا خونم فواره ای گردد ، برحوضی در میدانی که مردم را مهمان می کند.
تو آن حرف نخستین بودی ،
زیر یاس گل افشان بهار ،
در کمر کش شاخه های نسترن،
وتاجی را به من بخشیده بودی ، پر خار تر از تاج مسیحا ،در لحظه ی مصلوب .
چیزی درونم جوشید،
سنگینی باری عظیم ، از کنج کوچکترین اطاق محقر تاریخ،
شانه هایم را فشرد .
تنها آهی از سینه بر لبم شکفت
واین آغاز عاشقی گردید
در وادی ((هنوز )) تو سرگردان شدم
آینه تک دانه های موی نورسته بر چهره ام را
به چشمانم فرو کرد
وسوزشی آغاز شد تا زندگی ام را این چنین بسوزد .
من ماندم و فریاد برای آزادی
من ماندم و رنج کشیدن برای همسایه
من ماندم و بغض  ،در سوگ عاشقان این سرزمین که پرپر شدند.
این سرزمین ، دیار زجر و زاری و زجه
و من نخواستم تا بگریم
تو دار بست زیر قامتم را تخته کوب کردی
توبا چلچراغ گل سرخ و سبزی ماندگار بهاری پربار
ساقه هایم را ستون گشتی
چگونه می گریستم ، چگونه ...
پس تن به آتش زدم
باریک تر از آن بودم که کنده باشم
وترد تر از آن که بهاران دیده باشم

 


نهالی کوچک و نازک در آغاز باغچه ای  کوچک کنار حوضی کوچکتر

 
وهنوز زمان می خواست تا درختی گردم پرشاخ و برگ

 


غافل از تبر دار واقعه

 


که می گفتی دست خسته اش به فرمان نیست .

 


واینگونه اجاق به تسخیر شعله تن درداد

 


ومن سوختم ، سوختم ، سوختم ....


شعله اما همچنان باقی ست .


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳٩٤

نجواها...


 ایجاد ‍جرقه هم کاری است
لااقل دست را که می سوزد
تفاوت اما آتش فشان و سنگ چخماق است
اولی تاروپود هرچیزی راکند نابود
دومی گرمایی ست محدود
در پناه سنگی و سنگری مفقود.
که هیچ شعله ای را به شرر دعوت نخواهد کرد
گر بخواهی می شود آتش فشانی شد ویرانگر
می شود سوزاند پایه های سست این جادوی وحشی را
که می سوزد و پر پر می کند گل های زیبا را
حیف از کشور ایران   کاین چنین گردد کویری خشک و تشنه و ویران
حیف از کشور ایران .

...................
در سایه ی دیوان نشستن  خود  فروش هرچه آزادی ست
حراجی آلوده با ننگ و نکبت و خواری ست.
نمی ارزد خدا را
این نمی ارزد کاین جان گرانمایه به پستی دردهد تن  تا بماند زیر سایه ی دیوان آدمخوار .
نمی ارزد  نمی ارزد  نمی ارزد .
...................
توبازی می کنی با من
من اما راه را می کنم آباد
شاید شدیم آزاد .
شاید هم شکست این قامت فرتوت
اما خوب می دانی
که سرو سبز بیداری
ایستاده می میرددر بهاری پر گل و زیبا
ویادش جاودانه می ماند سبز و زنده و پویا.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]