شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳

قناری ها

چشم به راه چيستم؟
در اين وانفساي غربت خانگي.
هنوز جاي پاي آبله،
نقطه چين حك شده بر دلم را،
خداحافظي نگفته است.
گرچه طپش‌هاي ويل گونه‌ي دل،
هراس انگيز است و پا بر جا!!!
و دشواري، شاخ و برگ به هم پيچانده‌است،
و جنگلي انبوه از خار و خس،
دهان گشاده به گشادي درواره‌هاي تمدني كه مي‌ستايندش.
بازگشت دوباره دايناسورها، عجيب نيست!!!
وقتي كه پنجره‌هاي ذهن آدمي،
به غارهاي تو در تو، باز مي‌گردند،
و هياهوي مبهم هزاران صداي گونه‌گون،
شگفتي زا نيست،
كه قناري‌هاي بي بدن،
زل زده‌اند و به حيرت، نگاهمان مي‌كنند.
از نسيمي كه آستان كوچه‌ي بي (ازدحام) را مي‌نوازد،
هميشه پرسيده‌ام:
اين قناري‌هاي گلو بريده،
آيا باز مي‌خوانند؟.
من قطره‌هاي خون گلويشان را،
سند مي‌كنم.
آري سند مي‌كنم، تا رسوايي سلاخ،
در متن هاي و هوي موجود، فراموش نگردد،
كه آسايش روح قناري،
رسوايي سلاخ است در جهان پر هياهو،
هرچند كسي را ياراي شنيدن نمانده باشد.
من آواز قناري‌ها را،
در صداي خود فرياد مي‌كنم،
و خون خشكيده،
از قطره‌هاي اشكم، تازه مي‌گردد،
تا مباد فراموشي آواز شب پرواز ايشان.
من با صداي تو‌هم، سلاخ را رسوا مي‌كنم،
اي خاموش تر از سنگ و سايه،
من با صداي تو نيز...


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]