شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۳

روح شکست ناپذير

ما به روياي تو گره نخواهيم خورد.
و در جشن شمشير كشانت هم نخواهيم بود،
كه روح لطيف محبوس در پيكرمان،
تاب ضربه‌هايت را نخواهد داشت.
فاصله گرفته‌ايم، از زميني كه تو بر آن راه مي‌روي.
در خيال شيرين خود جايي گزيده‌ايم در گوشه‌اي از جهان،
تا حق محبوسمان را خود به چنگ آوريم،
هرچند بالا و پست جهان را،
به زر خريده‌اي،
و نرده‌هاي طلايي به دور خود كشيده‌اي،
كه گربه‌هاي چاق خانه‌ات هم،
به ناز از كنارمان عبور كنند،
و سگ‌هاي پاسبان دست آموزت،
ويروس هاري وجود بيمارت را،
به هيچ خستي،
به تن رنجور شهر تزريق كنند.
تو، ما و شهر،
سخت بيماريم،
ما ولي مي‌گريزيم،
از زميني كه ذهن تو،
سرنوشت شومش را رقم مي‌زند،
حتي اگر گريزگاهمان، غار كوچكي باشد.
همين كه قانون پوسيده‌ي تو لباس روح نباشد كافي‌است.
مي‌خواهيم خود خويش را،
در آينه‌ي روشن فردا ببينيم،
خودي كه نشكسته است،
و استوار،
به قدرت پوشالي تو، مي‌خندد.
و عمر رفته به زير سايه‌ي تو را،
خط خطي مي‌كند.
پشت هاشورها، روح ما ايستاده است مثل كوه،
و به دايره‌ي بسته‌ي تو، مي‌خندد.
مي‌رسيم به روزي كه پيش پا افتاده‌اي،
و زبوني نهفته‌ي اكنونت را، ضجه مي‌كني.
مي‌رسيم به آن روز روشن و شيرين،
مي‌داني كه پايان ما، چنين جايي‌است.
ما منتظريم،
و قانون سيال تاريخ را ورق مي‌زنيم
.

 


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]