شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

پيری

نشئه ی خمارآلود خوابی گنگ

بلندای قاف را

از خاطرم زدوده است

ونعره ی بی وقت طوفانی عجول

هوشم را از یاد.

نفیر خرناسه های در ماندگی

وامانده ام کرده است.

در ظهری چنین موذی

مورچه های چاق

گودی انگشتانم را

لانه کرده اند!.

کلاغ نشسته بر تیر چراغ برق

بن بستی نا گشودنی را

فریاد می زند!.

من بسته می شوم

مثل کتابی کهنه

بی آنکه خوانده شوم

مثل آن کوچه ی بن بست

که هرگز باز نمی شود.

وبلندای قاف

ازخاطرم می گریزد.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]