شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

 

 

گمگشته

درايستگاه آزادی؛

سوارنشده به مترو؛

خودم را گم کردم.

هرچه در انبوه بی هويت آدم ها گشتم؛

تنها کلاغ سياهی ديدم؛

که همه را ديد می زد!.

جغدی با من بليط خريد؛

وهمراه من؛

خودش رابه زور داخل مترو انداخت وکنارم نشست!.

نگاه کلاغ سياه؛

تمام فضای مترو را احاطه کرده بود.

بوی نامانوس جغد هم؛مرا به خودم نشان نداد.

خيره خيره؛چپ سينه ام را می کاويد؛

اما خودم؛ خودم را حتی زير نگاه کلاغ هم نيافتم.

هنوز نمی دانم ازميدان آزادی ؛به کجا می روم!!!.

گمشده ام؛

بايد عکسم را به روزنامه ها بدهم؛

يادم باشد مژدگانی يادم نرود.

شايد خودم را پيدا کنند!!!

وبازهم بودن را تجربه کنم.

هرچند زمان می گذردومن حيران و مشوش؛

زير نگاه کلاغ؛

جغد را می بينم که خيره شده است؛

وچپ سينه ام را می کاود.

اما من هرگز خودم را نمی کاوم!!!.

نمی دانم روزی پيدا می شوم ؟

روزی پيدايم می کنند؟

 روزی می شود ؛خودم راببينم . کاش برمی گشتم

برمی گشتم تا از ايستگاه آزادی ؛

دوباره دنبال خودم بگردم ؛

کسی چه می داند شايد زودتر پيدا شوم ؛ کسی چه می داند!!!.

 


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]