شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

جمعه ٢٢ آذر ،۱۳۸۱

تا زمزمه‌ی شيرين زندگی

پهنه‌ی خيابان صدايت ميکند
و وسعت بی حضور ميدان
در انتظارت می‌طپد.

صدای گام‌هايت,
طبل پيشتازی تاريخ است رو به خورشيد
و لرزش خيابان, آغاز تولد جنينی که از خون خوری* ديرپای خود مي‌گذرد, و تو می‌شود

تويي که قصيده‌ی بلند خورشيدی,
در واپسين دم گردش تيره‌ی شب,
و ستاره‌های پيش پايت,
يادگار خزان تاريک خيابان‌ها.

پهنه‌ی خيابان سكوت گامهای تو را,
در انتهای شب, استفراغ می‌کند
و خروش ميدان انتظار
جهان خفته را بيدار,
و رنگ کبود و قهوه‌ای
آبی آبی می‌شود
در آسمان آبی آنروز
پرندگان پر نشاط صداقت
سعادت را چشمک می‌زنند
و شوخی دريا و خاک, به زلالی رود می‌پيوندد,
تا مرگ خشکسالی تلخ موجود,
تا ميلاد پر شکوفه‌ی جنگل,
تا زمزمه‌ی شيرين زندگی.

*


* تا جنينی, کار خون آشامی است. مولوی


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]