شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸۱

اين شب يلدا

حضور زندگي،
در وهم مات لحظه‌ها خاليست
شبح در مه،
تمام اين مدار بي حضوري را،
ميان كوچه‌هاي تنگ ميچرخد.

من و ماه و ستاره، در پس ابر سترون دست و پا بسته،
حضوري چون غبار مانده از خيل سواران را
به ياد زندگي،در خويش ميجوييم.

دريغ اما،
نفس در سينه بشكسته،
و بغض بي صدايي، در تمام اين شب يلدا ميجوشد.

چه بي آوا شديم چونان مرغ در قفس بسته،
ببين آخر، تو گرد سخت پيري را،
حضور زندگي اين است:

صداي پاي لرزان و دلي خسته.



پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]