شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۱

شکوفه های سرخ(۴)

شب وهم آور سرد
بيابان غرق تاريكي
صداي آهن و سنگ و نفسهاي پيا پي
كسي تا انتهاي خاك مي كاود.
تنها نور فانوس است كه درياي عظيم اين جنايت را
نماياند به رنگ سرخ.

به وحشت ميرساند سايه ي سرد و غضب آلوده ي مرگ
تفنگ بر دوش ترسان را
مي بيند بدنهايي كه جان دارند
مي لرزد،مي لرزد
به پايش ميخورد گرماي دستي از زمين سرد
به لب مياورد فرياد!!
و اما فربه و چالاك تر موشي
شتابان ميرسد از راه
صداي آتش و آهن
ميان دشت مي پيچد
به خاك افتاده مجروحي
به خون گرم خود پيچد
هراسان موش ديگر،باز
قنداق تفنگ خود
به سينه ميفشارد سخت
و آهي ميكشد كمرنگ
به چشمانش،نمي پررنگ.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]