شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

دوشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۱

انتظار

من پشت پرچين مانده‌ام
و روز
با پا در مياني غروب
به مهماني شب ميرود.

ترن سوت زنان مي‌گذرد
بي وقفه در رفتار
و من غمگين، از پشت پرچين
به چشمان خيل مسافران خيره مي‌شوم
چشماني كه در معابد اعتقادي خود
گذر زمان را، لمس كرده‌اند
و نگاه من، مات و گيج
در جستجوي زمان خود
به آنسوي شب، دل بسته است
و خيره بر مسير صبح
انتظاري كشنده را لمس مي‌كند.

ترن سوت زنان مي‌گذرد
و خيل مسافران
بي انديشه در رفتار
زمان را مي‌گذرند.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]