شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

دوشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸۱

گل خون

>به مناسبت دهه‌ي ... !!


”به چه مي‌انديشي؟ “
پدر موي سپيدم پرسيد.
تلخي زهري گويي بر لبانم بنشست و به حسرت گفتم:

” به دل شاد قناري اسير،

كز پس پرده‌ي وهم، خواب رهايي مي‌ديد.

و گل سرخ، و تن سبز درخت، كه در آغاز بهار،

خبر از عطر دل آويز رهايي مي‌داد.

و به صبحي كه در آن، نور خدا چشمك زد.

و به امروز و كنون، و تن خشك درخت، و گل سرخ پلاسيده‌ي باغ،

و دل غمزده‌ي مرغك مست، و به اين ابر سياه، كه ره نور خدا پوشانده‌است.

به تن سرخ شهيد،

به حريم زرد باد،

به خزان زود عمر،

و به افول نارس ستاره‌ها،

و به شبهاي سياهي كه پس از امروزند!. “



با نگاهي به دو چشم تر من، پدرم زمزمه كرد:

” عمر من خود گذر تاريخ است،

تو به هر صفحه‌ي آن، باغ و بهاري بيني،

با گل زرد و درختان تهي از سبزي!!

و بهاران كوتاه،

موي من گشت سپيد، و نديدم هرگز پرواز قناري‌ها را

موج‌ها از پي موجي ديگر،

به تن تشنه‌ي باغ، گل خون مي‌پاشيد

تا كه شايد نبض بي جان بتپد در دل خاك

و نخي از خورشيد، از پس ابر سياه، راهي باغ شود.

افسوس و هزاران افسوس، كه نهال گل خون،

ننشسته به دل تشنه‌ي باغ، طعمه‌ي سردي شبها مي‌شد

و نخي از خورشيد، در فراسوي فضاي كدر خانه‌ي ما

طعمه‌ي ديو سياهي مي‌شد

و چه شبهاي بلندي باران، نطفه در ني‌ني چشمان، مي‌بست

پسرم اشك مريز! ” باغ بي برگي ما “*

به چنين تقديري سر تسليم دارد

نه هواي گل سرخي در سر، و نه به دل نطفه‌ي رويش دارد. “



زهر خندي به گمانم كردم،
دلم افسرد و هراسان چهره بر پيكر باغم كردم
ناله از تاك حقيري برخاست،
قامت لاغر گل بوته‌ي ياسي لرزيد
غرشي كرد بدن خشك سپيدار بلند
و قناري
به قفس‌ها خنديد!.
ناگهان بانگ زدم:

” اين دروغ است پدر،

سر تسليم ندارد با غم

تو نشستي و تماشا كردي

تا كه ديو آمد و برگشت خزان.

نه پدر چون تو نخواهم بنشست

بذر جان خواهم كاشت به زمين پاك باغ

گل خون خواهم ريخت به تن سرخ شهيد.

هرچه فرياد كند باد خزان

هرچه بيداد كند ابر سياه

تن به دل مردگي و يآس، نخواهم كه سپرد

من و اين مرغ اسير،

من و اين ياس ضعيف،

من و اين تاك حقير،

من و اين قامت سر بلند سرو

من و آن نور خدا، كه به صبحي گذرا چشمك زد،

به تن زخمي باغ، گل خون مي‌كاريم

و درختي كه بماند بر پا رويد از خاك لگد خورده‌ي باغ

و بهار و گل و سبزه، همه خواهند آمد

و به آتش كشد آن نور خدا، لشگر ابر سياه!

تا به هر گوشه‌ي باغ

گل خورشيد خدا خانه كند

و قناري قفس خود شكند

و بخواند و بخواند و بخواند پر شور

نه پدر چون تو نخواهم بنشست

و گل غم به تن باغ نخواهم بخشيد

هان بپرس اي پدرم بار دگر به چه مي‌انديشم

به ره سرخ جدال

به افول باد زرد

به بهار عمر باغ

و به پرواز قناري اسير

و به رويش و رهايي و اميد. “


* از م.اميد


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]