شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

چهارشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٢

عقيق و تيغ و تسبيح

عقيق سرخ حکاکی شده ؛
در قالبی نقره؛
خبر از مرگ نسل عاشقان می داد؛
که با فرمان دستانت؛
به خاک درد افتادند!.
نفهميديم؛نفهميديم.
وتيغ تيز زهرآلود؛
درون موج شولايت؛ چه برقی داشت ؛
وما آن را نديديم و نفهميديم!.
چنان تسبيح در مشتت؛
به چشم تشنه مان خنديد؛
که جز نجوای پرمکرت؛
صدايی را ننوشيديم؛
صدای حرص نفست را ؛
که شوق تخت و قدرت داشت؛
ودر پنهان؛
تب ننگ طلا و نقره بر روحت حکومت داشت.
به ايثاری وفاپيشه ؛
هر آنجه در وجود آتشين ما؛
زغيرت ؛ از وفاداری ؛
حضوری داشت ؛به راه خوش نگار تو بيافشانديم.
راه ؛امافريبی بود!
سرابی از برای تشنه کامی بود !.
وماهابيليان؛هرگز نديديم و نفهميديم.
طلاو تيغ و تسبيحت هويدا بود؛
واما چشم ما بسته ؛
ودل از جور ديجوران بسی خسته !؛
نديديم آن حضيض دردناک دام خوشرنگت!؛
کبوتر وار نشستيم در ميان دام؛
وذبحی را شروع کردی تو بی مقدار ؛
که خون از جوهر هر سنگ تراوش کرد؛
وهرآهنگ عاشق را ؛
چه بی رحمانه خامش کرد <
نشستی بر سرير خون؛
به دستانت ؛عقيق و تيغ ؛
وتسبيحی که پر پر گشتن برگ شقايق را ؛ شمارش کرد.
فزون از هر شماری ما غلطيديم به خون يکسر ؛
واما تشنگی بود و سراب تو ؛
برقرارو سهمگين؛ قتلگاه تو !.
دم آخر که ديديم و بفهميديم ؛
توانی در وجود خسته و نوری درون اين دل خونين نمی ديديم؛
که آسان ؛مابه فتوايی؛
شديم قربانی آزی!!!
نبود اما دگر شوقی به پروازی .
ولی ای وحشی اعصار ؛ ای ياغی؛
بدان دشت لگدکوب ديار ما ؛
شقايق بر شقايق می نشاند باز ؛
بهار از بستر ابر سياه خون و خشم خلق ؛
دوباره سبز می گردد؛
وپلک چشم؛ بازهم باز ميگردد؛
ومی فهمد نسل تازه ی عاشق؛
فريب تيغ و تسبيح و کلامت را؛
کبوتر ها ؛می بينند حضيض ننگ دامت را؛
تومي مانی!!!؛
تو می مانی که تا خنجر نشيند بر گلوگاهت!؛
نمی ماند به جز کرکس ؛
کسی در پای درگاهت .


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]