شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

پنجشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٢

ايوان مخوف

مي ديدمش هرروز
پيش از خودش
عطر گلاب و گل،
پر مي كرد هواي پيش خوان كوچكم را.

هئيتي آرام،سنگين،
باوقاري، آونگ هر گامي كه بر مي داشت.
ولبخندي بي رياو شوخ،
وپيشاني چه برقي داشت كه مي تابيد.
نگاه اما به هرسو بر نمي تابيد جز پيش پايش را.

حضورش جامه دان شرم شيرين بود،
كلامش،موج نجواي دل انگيزي كه سكر دلپذيري داشت.
پيش جوبار كلامش آرميدن، آرزويي بود.

من خوانده بودم قصه هاي هول((ايوان))را،
هيئت ترس آورش،
ترسيمي از ننگ و نحوست بود.
در تصورهم نمي گنجيد،ديدن آن تخمه ي ابليس ،((ايوان مخوف))در اين زمان ،اكنون!!!
ديدم اما ،نه من چشيدم،لمس كردم،
پنجه ي خونين ((ايوان))را!.
همان آرام،
همان سرشارازعطر گلاب و گل،
همان نجواش چوباراني دل انگيزو لطيف وپاك،
همان ساده،كه من بودو توبودو آدمي چون ما،
همان لبيك گوي هر سئوال ما،
شد((ايوان مخوف)) ما،شد((ايوان مخوف)) ما!!!.


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]