شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

بايدازنو

من كه نمي خواستم ،گلهاي شمعداني از ياد بروند.
هرچه مگنوليا و كاملياكاشتي آب دادم!!
هرچند نگاهم به كنج حوض پنج ضلعي بود و شمعداني رنگ برنگ،
ورنگ زلال آب
وگردش ماهي قرمز ،
گربه سياه فراري شد ،
با بادكنك دختر كوچكم راترکاتدم واو هراسان از لب بام گريخت .


واي از اين همه رنگ ، كه تو كاشته اي ،
تو عاشق دفين باخيا بودي
چيزي كه مرا ياد هيتلر مي اندازد و گشتاپو!!!
سراسر خانه پرشده دفين باخيا ،
ونظم نوين توخالي،
مثل بختك همه جااعلاميه چسباندي .نديدمت-
 پشت اعلاميه ها مخفي شدي !
وصدايت كه ديگر به اينجا نمي خورد
از بلند گو شنيده مي شود ، از تمام بلند گوهاي شهر!!!
آخر تو عاشق فرمان دادن بودي ،
امريه پشت امريه،
احضار پشت احضار،
زندان پشت زندان ،
اعدام پشت اعدام .
 
درد وحشتناكي كورم كرده بود،
چشم هايم فقط باران داشت ،
ودلم پاره گوشت گاز زده اي جلوي پاي تو !!!
دندان هايت ريش ريش اش مي كرد.
اين شده كه حالا هوايي شدم!وهمه چيزاز يادم رفته ،
بازار سرپوشيده ي كنار مسجد!
پارك شهر،
وحتي گل هاي شمعداني خانه.
همه چيز رنگ عوض كرد،
زرد،خشگ،آماسيده.
وتو هنوز با دفين باخياهادست به گردني!!
ومن هنوز درگير ماهي قرمز مفقود،
هرچه مي گردم نه شمعداني سبز مي بينم
نه ماهي قرمز.
بايد از نو
همه چيز را شروع كنم ،
بايد از نو ...  


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]