شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

پنجشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٢

اين غبار خاکستری

اين غبار خاكستري؛
پوشيده چون مه ،تمام خانه ي حقيرانه ام را،
و اهل خانه بي لبخند وبي نان و بي اميد ،
دوره مي كنند شبهاي تنهايي را ،
سفيدي هيچ چشمي به منظر خسته ي هيچكس ننشسته است ،
تو گويي سالهاست،

 غبارتيره ي غم به دورسياهي چشم، حلقه بسته است
 كه هيچ نگاهي شاد نيست،
وموج محوي،تمام نور ديده را، در خود مي غلطاند ،
 تا هيچ نگاهي، خنده را نياموزد،
كه فصل ، فصل فجيع نفهميدن و نفس كش، شنيدن است،
فصل نبض زندگي به دست رجاله هاي عقده در دل و كينه در سر،
فصل تعابير خوكوار حريصان زندگي به  مرداب،
فصل پرورش انبوه تزوير،
فصل ساختن عروسك هاي مات و مبهوت ،
 چونان ماموران نازي،
 چونان كشيشان سردابه هاي قرون وسطي،
فصل پرورش مليجك ها در مسند قضاوت خلق،
وهنگامه ي جلادان نقابدار عهد طاعوني انكيزيسيون .
آه ايران ، خاك ويران من،
باران خون و اشگ دليرانت،
بي پايان است ،
وسيل مذاب جواني نسلها،
همچنان سرازير به دره هاي نيستي!!!
آه ايران من، آخر رحمي اگر نيست،
زمان را خجالتي بايد .
ما به كجاي اين زمان آويخته ايم؟!!!
به كجاي اين زمان ؟!!!

 


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]