شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢

ستاره های سرنگون

بر گرفته از سايت تنفسی در نور

پير مرد،در دكه را كه بست،يادش ”مد ميوه‌هايي را كه براي مهماني امشب خريده است جا گذاشته.با ناراهتي و غرولند دوباره در دكه روزنامه فروشي را باز كرد و بدون اينكه چراغ روشن كند بسته پلاستيك ميوه‌ها را از روي چند بسته روزنامه برداشت و دوباره در را بست.
نفس عميقي كشيد و به اطراف نگاه كرد،هنوز سر شب بود و او زودتر از معمول تعطيل كزده بود تا به جمع فرزندان و دامادان و نوه‌هايش برسد كه اين شب جمعه مهمان او بودند.ميخواست حركت كند كه احساس كرد ستاره‌اي بالاي سرش از يك گوشه شهر با سرعتي عجيب آسمان را منحني وار طي كرد و در گوشه‌ي ناپيدايي آن سوي شهر سقوط كرد.كمي دلش لرزيد و زمزمه كرد:
ـ استغفروالله....اين چي بود؟
فاصله دكه روزنامه فروشي‌اش با خانه زياد نبود و اين راه را هر روز پياده ميامدو ميرفت.آنشب با يادآوري خنده‌هاي كودكانه‌ي حميد و حميده نوه‌هاي دو قلوي پنج ساله‌اش كه از دختر بزرگش فاطمه بودند و نيز نگاههاي كنجكاو و دوست داشتني اشكان،نوه‌ي دختر ديگرش زهره كه سه سال از فاطمه كوچكتر بود،باعث شد تا بر سرعت قدمهايش بيافزايد.
آسمان شهر بم صاف بود و تقريبا پر ستاره با لكه‌هاي كوچكي از ابر كه نويد شبي آرام و دلپذيري را ميداد.اما باد سردي در حال وزيدن بود كه سوز زمستاني‌اش به خوبي احساس ميشد.
محسن تنها پسر پيرمرد،در حياط را باز كرد و با سلام و خوش و بشي دلچسب بسته‌ي ميوه‌ها را از دست پيرمرد گرفت و گفت:
ـ همه اومدن بابا....
پير مرد به طرف دستشويي گوشه‌ي حياط رفت و گفت:
ـ تو برو عزيزم سرما ميخوري....من هم الان ميام.
محسن بيست سال سن داشت و دانشجوي سال اول معماري بود.چقدر زحمت كشيده بود و با تلاشي جانفرسا هم به پدر كمك كرده بود و هم درس خوانده بود تا به آرزويش كه وارد دانشگاه شدن بود برسد تا به قول پدر((حداقل به جاي روزنامه‌فروشي،روزنامه نويسي كند،))
بانو خانم همسر پيرمرد،سر از پا نميشناخت،خوشحال و خندان با دخترانش در آشپزخانه گپ ميزد كه پيرمرد وارد شد و همگي به احترام او برخاستند و احوال پرسي‌ها شروع شد.
دامادها چون دو دوست تازه به هم رسيده فاصله دار روي مبل نشستند و بانو خانم و محسن و فاطمه و زهره و نوه‌هاهم به جمعشان پيوستند.آنشب طبق معمول هميشه بانو خانم غذاي معروفش چلو خورشت قيمه را كه زبانزد فاميل بود پخته بود،به همين جهت غذا با اشتياق همگي به سرعت ميل شد.
تا آخر شب حميد و حميده دو قلوهاي با نمك و زيباي فاطمه از روي زانوان پدربزرگ بلند نشدند كه نشدند،و عاشقانه با هم گل ميگفتند و گل ميشنيدند و خوراكي به دهان يكديگر ميگذاشتند،پيرمرد در شوقي سرشار از خوشبختي و شادماني غوطه‌ور بود و اشكان يك ساله‌هم آغوش پر مهر مادر بزرگ را به خود اختصاص داده بود.
خانه پيرمرد طقريبا تازه ساز بود و ده سال پيش با گرفتن وام از بانك و پس انداز و نخوردنها و نگشتنها موفق شده بود اين خانه صدو پنجاه متري را بسازد كه آرزوي ديرينه او و بانو خانم بود.
خانه داراي سه اتاق خواب كوچك و يك پذيرايي و آشپزخانه و حمام بود كه اطاق خواب محسن كه كتابخانه منزل هم محسوب ميشد و هم انبار روزنامه‌هاي مجلد شده‌ي پيرمرد بود كه آنها را آرشيو ميكرد تا به قول خودش((هم تاريخ زمان خود را براي آيندگان بگذارد))و هم با فروش چند جلدي از آنها به استيد و محققان و دانشجويان و جهانگردان خارجي درامد خوبي كسب كند،اين اطاق روي آشپزخانه و سه پله از همه ساختمان بلندتر بود با پنجره‌اي كوچك رو به حياط خانه كه وسط آن نخل خرمايي قد كسيده بود و از بام خانه نيز فراتر رفته بود.اين خانه با همت همه،از محسن كوچولو كه در آن زمان ده سالش بود تا بانو خانم و دخترانش كه هنوز شوهر نكرده بودند و بخصوص خود پيرمرد،و كمك بناي آشنايي كه اكثر خانه‌هاي اين محله از شهر بم را او نو ساز كرده بود سرپا شده بود.آخر مهندسي سازي خرج داشت و وسع بيشتر اهالي شهر به چنين ساخت و سازهايي نمي‌رسيد.تنها مهندس ناظري اسمي نه رسمي جهت اخذ پايان كار از شهرداري بود و بس و بقيه‌ي ساختمان به همت خود مالك و عيال و اولاد و چند عمله و بناي محلي،بنا كامل ميشد و به اصطلاح قابل سكونت.بيشتر محلات شهر قديمي بم بدين شكل نو ساز شده بود.
پير مرد كه عباس آقا صدايش ميكردند شصت‌ و پنج سال سن داشت،اما قوي بنيه و سالم بود چون به هيچ چيز مخربي مثل سيگار و ساير مسائل ضرر اور آلوده نبود.تمام همت و تلاشش كار بود و خدمت به خانوادهاي كه بسيار دوستشان ميداشت.تنها غم عباس آقا حادثه اندوهگين اعدام دختر هفده ساله‌ي برادرش به جرم روزنامه فروشي براي مجاهدين بود كه سه ماه بعد از اين حادثه زن برادرش دق كرد و مرد و برادرش ترك ديار نمود و هنوز كه هنوز است كسي از او خبري ندارد،اين ناراحتي گاه به گاه دل بي پيرايه‌ي او را به رنج مياورد و ساعتها در خودش فرو ميرفت.اما خود عباس آقا سربند ملي شدن نفت و نيز انقلاب منحرف شده‌ي پنجاه‌وهفت به كلي از سياست كناره گرفته بود و هميشه ميگفت:
ـ با اين مردم هيچ كاري نميشه كرد...مردم پايي نيستند...خيلي زود آتش ميگيرند و خيلي زودتر خاموش ميشوند.
و اين طرز تفكر در كل خانواده اثر گذاشته بود و زندگي آرام و نسبتا كم خطري را به آنها هديه كرده بود.
تا آخر شب از هر دري سخن رفت و نيز از عيد عيسويان كه همان شب بود و به قول بانو خانم شب تولد حضرت عيسي چه مردگان كه زنده شده بودند و چه كوران و بيماران كه شفا يافته بودند.
از زلزله ديشب هم كه چهار و نيم درجه ريشتر قدرت داشت و تمام شهر را لرزانده بود سخنها رفت.
عباس اقا عقيده داشت كه:
ـ دو هزار سال پيش در چنين شبهايي زلزله بم را زيرورو كرده و بم سهمشو به زمين داده،اينجا ديگه از زلزله آسيب نميبينه،چون دو هزار ساله اين اتفاق نيافتاده.
اما پسرش محسن به عكس معتقد بود كه:
ـ نه بابا جون،شهر ما روي خط زلزله قرار گرفته و هر آن امكان وقوع زلزله‌هاي خيلي ويرانگر وجود داره كه بايد با ثروتي كه اين مملكت داره اين مشكل در همه جا مثل ژاپن و جاهاي ديگر حل بشه،آخه ميدونين در هفته‌هاي قبل زلزله هشت ريشتري در ژاپن آمد و فقط سه نفر زخمي شدند...كه بانو خانم با خشم مادرانه و پرخاشي از سر دلسوزي حرفش را قطع كرده بود و گفته بود:
ـ ديكه هيچ حرفي براي گفتن نداين اين شب جمعه؟...همه دور هم جمعيم و ماشاالله سالم و سر حال چرا حرفاي خوب خوب نميزنين؟.
كه بحث عوض شده بود و از كارو بار دامادها كه امسال بركت داشته و نخل‌هاشان،پر بارتر از هميشه بوده به طوري كه همه اهل شهر جشن خرما گرفته بودند و در ضمن صحبت از چگونگي داماد شدن محسن بعد از اتمام درس و چگونه انتخاب كردن همسر و اين قضايا شد كه محسن چشم و چراغ خانواده و تك پسر و تنها دانشگاه رفته تمام فاميل بود طوري كه از هم اكنون آقاي مهندس از دهنشان نميافتاد.
  
در اين بين اما زهره مكدر بود و كمتر حرف ميزد،اين كدورت خاطر به خاطر شرم و حيا آنچنان محسوس نبود تا همه بدان پي ببزند اما از چشم محسن و فاطمه دور نماند كه خوب متوجه حالات خواهرشان بودند.
موقع خواب هر كسي اتاقي را به اهل و عيال خود اختصاص داد و با شب بخير گفتن به جايگاه خواب خويش رفتند.
پير مرد طبق عادت هر شب،به حياط آمد تا هم گشت شبانه‌اش را بزند و هم مانده‌هاي غذا را به چند گربه كه عادت داشتند در اين ساعات اطراف در ورودي حال منتظر بنشينند بدهد.اما از گربه‌ها خبري نبود،دوباره ستاره‌اي نگاه پيرمرد را به خود جلب كرد كه از شرق شهر به سرعت آمد و در غرب آن سقوط كرد.
پيرمرد متحير شد و لرزي در ذل خود احساس نمود.صداي جيغ گربه‌ها كه از كنار پايش بدون توجه به او و ظرف غذا،به سرعت دويدند و از نخل وسط حياط بالا كشيدند به حيرت پيرمرد افزود،در حالي كه اطراف را نگاه ميكرد با خود گفت:
ـ خدايا امشب چرا اينجوريه؟ اين ستاره‌ها كه سقوط كردند مثل شهاب نبودند،سكوت امشب مثل هر شب نيست،يه حاله غريبيه!.
آسمان نسبتا صاف بم،مثل هميشه پر ستاره بود،و باد سردي كه از سر شب ميوزيد،همچنان سوز خود را بيشتر از قبل كرده بود.
پيرمرد غرق سكوت و مات و مبهوت كنار نخل ايستاده بود كه صداي بانو خانم او را به خودش آورد:
ـ عباس آقا كجايي؟ چرا نمياي بخوابي،فردا نماز صبح خواب ميموني.
و از لاي در با تعجب قد و بالاي عباس آقا را ور انداز كرد كه كمي خميده تر از قبل مينمود.
پيرمرد سر در گريبان بي آنكه به بانو خانم نگاه كند زمزمه كرد:
ـ نميدونم چرا امشب...
ـ امشب چي؟ چي ميخواي بگي مرد؟
ـ هيچي....هيچي....بريم بخوابيم.
ـ در حياط را سه قفله كردي؟
ـ آره،خيالت راحت باشه بريم.
و وارد پذيرايي شدند كه رختخوابشان در كنجي از آن پهن شده بود.قبل از اينكه به رختخواب بروند بانو خانم از لاي در نيمه باز اطاق محسن صداي پچ‌پچ شنيد و سايه‌ي زهره را ديد و بي اختيار به آنطرف كشيده شد و متعجبانه پرسيد:
ـ زهره تو چرا هنوز نخوابيدي؟ شوهرت هفت تا پادشاه رو هم خواب ديده.
زهره جواب داد:
ـ دارم ميرم مادر.
مادر كه احساس كرده بود مسئله‌اي پيش آمده است با اصرار پرسيد:
ـ چي شده خوب به منم بگين؟ دلم صد جور شور ميزنه.
محسن دستهايش را به پشت مادر و زهره گذاشت و هر دو را به طرف خارج از اطاقش راهنمايي كرد و گفت:
ـ چيز مهمي نيست مادر،فردا براتون ميگيم برو بخواب.
و خود برگشت و از كنار پنجره كوچك اتاقش به حيات خيره شد.
پيرمرد و همسرش به رختخواب رفتند،اما خواب از چشمان خيره به سقف مانده پيرمرد گريخته بود.ستاره‌هاي سرنگون شده،جيغهاي وحشتناك گربه‌ها و فرار بي دليلشان به بالاي درخت،سكوت مرموز شهر،و شوري كه در دلش آشوب به پا كرده بود نميگذاشتند مثل هر شب آرامش خاطر و خوابي خوش پيكر خسته‌اش را فرا بگيرد.چندبار احساس كردديئارها وسقفحركت كرده و به سوي او ميآبند،قفسه ي سينه اش سنگيني مي كرد،ونفس تنگي ناجوري آزارش ميداد به طوريكه هراسان برخاست و نشست . بانو خانم كمارش خواب خواب بود، وآرام و بي صدا نفس مي كشيد،همه خواب بودند، و ديوار ها و سقف خانه نبز دور از او ،سرجاي خود استوار و برقرار بودند.
نگاهش را از اطراف خانه برگرفت و با خود زمزمه كرد:
-ديوونه شدي نصف شبي؟فردا جمعه هست ،مي خوايبا بچه ها بري نخلستون و ناهاررو اونجا بخورين سبزي پلو با ماهي!..چه زحمتي كشيده بانو .. اونوقت تو بااين اوهام عجيب و غريب خودتو داري خسته مي كني؟.. بگي بخواب مرد حسابي ..اينقدر اسير خيالات واهي نباش .
قل وهواللهي خواند و دراز كشيد.
                                 ×××××××××

نه خواب وهن بيدار بود كه صداي پارس بيش از حد سگ هاي ولگرد و هياهوي غار غار كلاغ هابيدارش كرد،صداي گرمب گرمب ،مثل صداي گام هاي هزاران شتر سنگين كه پاهايشان را كنار گوش او به زمين مي كوبيدندآنچنان هراسانش كردكه فرياد كنان بانو خانم را صدازد وخود به طرف در راهرو رفت و آنرا باز كرد تا ببيند چه خبر شده است كه هياهوها به انفجاري ممتد و شديد مبدل شدند،پير مرد بدون اين كه چيري بفهمد با فشار نيرومندي از در راهرو به حياط پرت شد وتا در آهني خانه ، روي زمين و هوا غلت خورد وبا شدت بادر تصادف كرد،يك آن آسمان با ستاره هاي لرزانش را، زير پايش ديدو تمام شهر را بالاي سرش كه غبار عطيمي از آن بر مي خاست. تمام زمين و آشمان دور سرش مي چرخيدندو صداهاي وحشتناك هزارقافله ي و فرياد و جيغ حيوانات مختلفهمراه صداي انفجار و غبار غليظ و بوي خاك به سر گيجه اش واداشتؤ همانطور كه به در چسبيده بود،ار آسمان انگار به زمين سقوط كرد و ديگز هيچ چيز نفهميد .
ندانست چقدر طول كشيد كه سرماي كشنده اي به هوشش آوردوتمام بدنش را انگار كوفته بودند،گرد و خاك جلوي ديدش را گرفته بود،و بادي سرد و موذي،همه چيز را مي روفت و پيش مي رفت.چشمان پير مرد در نيمه روشن صبحگاهي،و از لابلاي غبار ها، خرابه اي را روبرويش ديد، به اين سو وآن سو نگاه كرد،همه چيز در هم كوبيده شده بودو موج وحشتناكي از ناله و شيون از جايي كه نمي دانست گجاست حجم خاك آلود گوش هايش را پر ميكرد،گلويش پر اغز گرد و غبار شده بود ونتوانست فرياد كند، اما به سختي حركت كردوچهار دست و پا به طرف خرابه ي روبرو پيش رفت، هر جا دست مي گذاشت آجر و بلوكه ي سيمان و آهن بود و شيشه ي شكسته . خاك .
تمام قدرتش را به كار برد و فرياد زد:
-بانو....محسن....فاطمه...زهره...بچه هام ...آهاي واوا ...آخ واوا ...(بابا).. آخ واوام مرم...واوا ...واوا... كسي صداي مرا مي شنود؟..
چيزي كه بود صدا و هياهو و جيغ و نعره خروش و صيحه بود كه همه جا را پر كرده بود، وآواز درد آلود پيرمرد در مين آنها محم محو بود .سعي كرد از جا بلند شود، اما چيزي زير پايش غلتيدو با سر زمين خورد و خاموشي همه ي وجودش را فرا گرفت .
معلوم نشد چه مدتي گذشت كه مورمور بدنش اورا به خود آورد،سربلند كرد و گوشه اي از پنجره ي شكسته ي اطاق محسنرا ديد وقفسه ي چوبي كتابخانه را كه در هم تنيده بود. هراسان نيم خيز شد و فرياد كرد:
-محسن...محسن...محسن..
و به طرف بالا از روي خاك و خل بهم ريخته با چنگ و دندان، درها و ديوار هاي به هم ريخته راكاويد وسينه خيز و افتان و خيزان راه به سوي پنجره ي شكسته ي اطاق محسن باز كرد.
مردم زاري كنان سر مي رسيدند وهمه با دو دست بر سر و روي خود مي كوبيدند و واويلا كنان ، بي هدف اين سو و آن سو مي دويدند،محشر كبراييؤ تمام شهر را فرا گرفته بود.
آفتاب بدون توجه به اين بلبشوي نا بهنجار واين جوش خروش دردناك و سهمگين،آرام آرام،فضارا روشن مي كرد،پير مرد با سرسختي از روي خاكروبه هايروي هم تلنبار شده،به طرف پنجره ي اطاق پسرش،كه تنها روزن اميدش بودو با تمام بدنش سنگ و خاك وآجر را پس و پيش مي كرد و نفس نفس مي زد و پيش مي رفت ، كفي گل آلود دور دهان و چانه اش را پوشانيده بود، از سرش خون زيادي مي ريخت و دستانش
تمامآغرقه در خون بودندو با خاك مخلوط مي شدندو ملاط سرخ رنگي را به جا مي گذاشتند. كم كم همسايه ها زاري كنان سررسيدند و بعضي ها گريان و نالان اورا به اسم صدا كردند. اما او همچنان مشغول كاويدن بودآفتاب به وسط آسمان رسيده بود .شور و شيون مردم دراوج، وهرچه شلوغي بيشتر مي شد شيون هم فراوانترمي گرديد.
پيرمرد كه يكسره در حال كندو كاو بود، مجلدي از روزنامه به دستش خوردو با حرص و ولع خاصي آن را بيرون كشيد،قطرات خون گله به گله روي صفحات آنرا پر كرده بود، چشمان آب گرفته ي پير مردروي بعضي از تيتر ها افتاد وناگهان نشست و خنديد ، خنده كه نه ، قهقهه ي بلندي كه همگان را متعجب كردپير مرد روز نامه را بلند كرد و قهقهه زنان فرياد كرد:
-آي مردم ... ملت ... پيدا كردم ..چك و حواله پيدا كردم ببينين..پونزده ميليارد دلار پسر رفسنجاني از نروژي هارشوه گزفته و فرستاده براي ما .. اينم حواله اش نيگا كنين ..صدو بيست وپنج ميليارد پسر طبسي ...ده ميليون هشتصد مليارد از بانك ملي اختلاس كردن و براي ما فرستادن ...ببينين مردم ....اينا ميدونن  پسر من معماري مي خونه كه مملكتو آباد كنه ... واسه ي همين  اينارو فرستادن ... بچه ها مم براي اينكه دزد نبره با خودشون بردن زير خاك ... نگاكنين مردم بازم هس ...خيلي هس....
كف و خون تمام پيكر در هم شكسته ي پيرمرد را در خود گرفته بودو او همچنان يكريز فرياد مي كرد كه چهار جوان قوي هيكل غريبه ،مردم را كنار زدند و اورا روي دست بلند كرده و داخل ماشين سبز رنگي انداختند و به سرعت دور شدند . از خانه ي پير مرد كمترين صدايي شنيده نمي شد .


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]