شعر روز-ش.پگاه

 
 
خانه
آرشيو
پست الكترونيك


وبلاكًهاي ياران

سردارجنگل

ژيلارضايتي

`پگاه

ايران ليبرتي

داروك

ضياء

قلعه ي آينه ها

بهارانه

طليعه سپيده دمان

پدرگمشده

ترانه های برف

فریادصبر

آدمك

naghmehmotasharnezami

هيچ كس

آركاداش

كرگدن

ترلان

erfaanhashemi

...چوپان

مانا

ketabehafte

عطر بهار نارنج

ساده دل

غريبه

نيما

andoh

ندا

بوي عشق

بنفشه

پريگوش

 

یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٢

امپراطور دلمردگان

 نگاهت ريخت،
از پس پرده ي وصله دار حيا!!!،
وشرم زدوده شد،تا دست ودل،
دست ودلباز شود به خباثتي روشن،
وخون،جاي حناي هفتگي را بگيرد،
خون وارستگان از هرچيز،
دل بستگان سرفرازي انبوه همسايگان ريز و درشت،
كه مورچه وار،
كوچه هاي تنگ معيشت را،
به نظمي وارونه،مرورمي كنند،
تامرگ تدريجي،تقدير((توخواسته))شان گردد.
وتو امپراطوردل مردگاني شوي،
پاپس كشيده از عزت،
سرسپرده به روزمرگي،
سردوخاموش وبي هويت.

اين امپراطوري بي ارج را،
بهايي اگر هست،
تك خواني گلادياتورهاي مانده در صحنه است!!،
آنانكه،وقاحت تورا،مي درند،
وبر فراز گور اقتدارت،
رقص ايستادگي و رزم آزادگي مي كنند.

نظم پرتلاطم رؤياهاي تو،
ديريست پيشاني،به ساحل سنگي، شكسته است.

آي امپراطور گدايان وصله پوش!!،
قبل از طلوع خورشيد منتظر،
بگذاروبگذر،
سياهي شب،نقاب دست ودل خونين تو خواهد شد.
چنديست كلون دروازه هاي پايتختت،
به لرزه ترك خورده است،
بگذاروبگذر،
امپراطوردل شكستگان زردوزار،
بگذاروبگذر!!!.

از سايت تنفسی در نور(امير)


پيام هاي ديگران ()

ش.پگاه


خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]