این درد جانکاه/ ناکجا آباد

 

این درد جانکاه

 

 

هر صبح، خورشید سیاهی می زداید

 

تا روز، افشاگر جای پای دیو شب گردد

 

که بر تمام لحظه ها نقش بسته است

 

و تو بفهمی چه بر روزگارت آورده اند وقتی که خواب بودی

 

چه گورستان های بی نشان،

 

که در طول شب پا گرفت.

 

و بی نهایت سلول های نمور

 

که آدمی را به جرم آدمیت زنده به گور کرد

 

و تو خواب بودی

چه بسیار دختران پاک میهنت،

 

که دیو شب،

 

پاکی شان را به تاراج برد.

 

و تا سحرگاه، چندین و چند چوبه ی دار،

 

مردان مرد را، بر سر خویش سر دار نمود.

 

تو بر می خیزی، هر صبح با صدای پای خورشید.

 

و اما چشم هایت هنوز در تیرگی مانده است.

 

و دست هایت آویزان خستگی ها.

 

و لب هایت، آه لب هایت،

 

انگار دو تخته سنگ افتاده بر روی هم، که هرگز گشوده نخواهند شد.

 

ای خاموش،

 

تا مرگ تدریجی اندامت، چیزی نمانده است.

 

این شبه آدم را تا کجا اینچنین سرد و بی هدف بر دوش می کشی، تا کجا...

 

خورشید همچنان در رفت و آمد

 

و تو همچنان در کشاکش خمیازه های تخدیری ات اسیر.

 

این شبه آدم را تا کجا اینچنین سرد و بی هدف بر دوش می کشی؟ تا کجا؟!!

 

 

                                                  14/12/85

------------------------------------------------------

 

 

 

ناکجا آباد

 

 

 

در انتظار طلوع زندگی، به مرگ می اندیشیم.

 

و کژراهه ی عبور عمرمان

 

بیراه تر از آغاز، به ناکجا آباد مبهم زندگی، چشمک می زند.

 

اینک این نه یک تولد، یک قربانی دیگر

 

طبل پروار پر ز باد.

 

نوش جانت ناکجا آباد، نوش جانت، نوش جانت

 

                                                      15/12/85

 

/ 0 نظر / 11 بازدید