فراتراز....

فراتر از آب و سیب و گندم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                ***

 

در جستجوی نور خورشید

از آب و سیب و دانه ی گندم گذشتم

راهی پرخس و خار

من اما پابرهنه می گذشتم

به حوای نشسته در کنار گل رسیدم مات و حیران

وچیزی که فرو می برد ذرات وجودم را به اعماق

ومن   مغروق عشق آن دل آرام

زپستی خود وامانده ی  خویشم گذشتم !!!.

چنان مردانه پرپا خاست حوا

که من در پای او عاجز نشستم

او میانبر زد به سوی نور و خورشید

من اما در گل و لای تمنا   به هر سنگی سرم را می شکستم

کنون حوا مگر دستی رساند

وگرنه من به زندان تمنا  کنج این شب بسته هستم !!!.

 

 

 

 

 

 

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
jalil

سلام محشره.. موفق باشی به منم سربزن .

مهدی سپهری

سلام دوست گرامی شعرهات ارزش چندين بار خوندنو داره . برای همين من با اجازه وبلاگت رو سيو کردم . با تبادل لينک اگر موافقی خبرم کن . موفق باشی

پدر گمشده

سلام دوست عزيز انتخاب‌هات واقعا بی‌نظیره... به ماهم سری بزن پاينده باشی

pegah

سلام دوست عزيزم خوبی؟ قشنگ بود...خيلی. من آپم. می آی؟ موفق باشی هميشه

davood

سلام خيلی باشکوهی از صميم دل ميگم خيلی . موفق باشی.

رشيدی

سلام حقيقتا با ارزش و زيبا شعر ميگی . خيلی لذت بردم و استفاده کردم من اهل شعر نيستم ولی شعرهای اين وبلاگ حس تازه ای به من داده با اجازه ميرم تو آرشيوت . زنده باشی

شاهین

از اين که با اين شعر زيبا جند لحظه از عمرمن خواننده را زيبا تر کرديد از شما متشکرم.من به طور کلی طرفدار اين سبک از شعر نيستم و چندان روح شاعرانه ای هم ندارم اما لذت بردن از يک اتفاق شاعرانه ربطی به اين ها ندارد.مدت هاست متاسفانه به شما سر نزده ايم و از اين بابت شرمنده.خوشحال می شويم تا شما را در وبلاگ های خود ببينيم.روزنه ها پس از يک خواب پاييزی بيدار شده اند!

پدر گمشده

سلام خوشحال می‌شم نظرتون رو درباره‌ي مطلب جديدم بدونم. باصفا باشي...

بهار

به به چه وبلاگ باحالی . تا جون آخوندا درآد !!!!