واژه های مبهم زندگی

وازه های مبهم زندگی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

**

پس کوچه های نیمه تاریک عبور

در توالی بن بست های قانونی اين  شهر  بی قانون!!!

مرز زیستن را رقم می زنند

تا خطوط قرمز ممنوع "حجم شب های مهتابی

وتخت فرسوده ی کنچ اطاق خواب را

خط خطی کنند.!!!

وتو در پیچ و خم نامرئی زنجیرهای اسارت

وازه های مبهم زندگی را

بی هدف تکرار کنی

بی آنکه زندگی رامعنا کنی!!!.

این فاضلاب جاری بی هویت

گل و بلبل سرزمین گل و بلبل را به هزیمت کشانده است

وباغ خاکستری را

کلاغ های سیاه خبرچین تسخیر کرده اند

در قبال لای و لوشی از پس مانده های مرداری کفتاران و کرکسان

تا دستار در سرداران خون آشام

درآرامش ظلمانی خویش

تکه تکه

گوشت تازه ی انسان ببلعند

ومغز زنده ی پویا در هاون بی رحمی بکوبند

وسیل اکستازی و مرفین و سلسله ی خشخاشیان را

بر سرزمین گل وبلبل حاکم کنند.

سرزمینی که خار و خاشاک ویاد های سمی فصول نحس

به کویر پیوندش می زنند.

وسبزی و طراوت وآب و آفتاب

وازه های سترون و بی بهره از خاصیت

لق لق زبان تاجران حجره ی مشایخ شوند

وآدمیت در حراج بی بها به مزبله ها

نابودی ننگ آلود خویش را زار زار گریه کند.

ستاره ها نبز از تکرار مبهم این وازه ها عق می زنند

وسنگ های زمخت و سنگین خودرا نثار زمین می کنند.

نفرین چندین و چند دل داغدیده

این تقدیر شوم را به تماشا نشسته است ؟!!

نفرین چندین و چند دل داغدیده ؟!!!.

 

 

 

 

/ 20 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dezfa

حقيقتازيباست.

شادی

سلام شما کجاييد؟ قدم رنجه نمی فرماييد؟!!! منتظرم مثل هميشه

BAHARAK

سلام مدت ها از شما دوست فرهیخته بی خبر بودم و کم سعادتی نصیبم بود . اما حالا که اومدم دنیای تکامل یافته تری از زیبایی و احساس و وطن دوستی و حریت می بینم هرچند که شما همیشه چشم و چراغ این دنیای مجازی بوده و هستید .دست مریزاد سلامت باشید بهارک.

بانوی شعر

بگذار برای مرگ واژه ها اشک بریزم ... بی گناه مردند ... از هراس هیبت تو در میان خودشان ... بی گناه مردند ....

مانا

چه شور و فرياد تلخی.. حقيقتا واژه ها از هيبت تان ...آدم را به فکرمی برد واز خودش وخودم وهمه بيزار ميشويم راستی نفرين چندين هزار دل مادران و همسران و کودکان داغديه به دنبالمان است ؟...از خواندن شعر زيبای شما سخت تکان خوردم ..موفق و پايدار و فريادگر بمانی تاروز پيروزی ..بدرود

مسیح

سلام..دغدغه هايت آشنا است..از بسکه قناری بر سيخ و کباب کردند..درخت ها هم خواب پرواز می بينند..و کلاغ ها ابو عطا جيغ می زنند...من واژه ها را به ديدن ماه و آينه ميبرم... گيس پيچک را با ذوق نسيم باز خواهم کرد... غم مخور .... پیله ها در خواب زمستانی اند .. پروانه ها خواب پرواز می بينند... شعری به خواب ام آمده ... تامل کنی يادم می آيد... به گمانم با طوفان شروع ميشد... پايان اش با آفتاب

نجوا کاشانی

سلام ،یسیار دل انگيز بود و درد آموز < برقرار باشيد

فرزند اعدام

جسارت و شهامت شما برای به تصوير کشيدن ايران به اين شيوايی تحسين برانگيز است ...تبريک

عمويادگار

درواقع دفترشعر جالبی است . با جسارت و زيبا و عصيانگر ...پيروز باشيد.