جرادلگیر...

چرا دلگیر؟...


حواس من تنها تو را می جست،
در کوچه پس کوچه های باغساران، بی توجه به نوای نازکش شکوفه های گیلاس،
بیشتر از هر چیز من به یاد تو بودم.
در سخت ترین سنگلاخ ها،
مهربانی سنگ ها را ندیدم تا ذره ای از نگاهم به تو کم نگردد.
با باران بهاری نرقصیدم، تا مبادا شوق وجد، از تو غافلم کند.
و آنجا که تشنگی، خانه ی جانم را به آتش کشیده بود با لبی پر از لبخند و دلی پر از امّید،
به چشمه های خروشان بهشتی آدمیان پشت کردم.
چنان انباشته از عشق تو بودم که خواب آن لحظه های کودکانم را ابراهیم وار به تو تقدیم کردم،
و از ژرفنای درونم خواستم که نباشند و نباشم تا تو باشی و بمانی،
با تندیسی پر از شور زندگی،
و تلآلو وجودت، جهانی دیگرگون را، به کورچشمان تاریک دل، بنمایاند تا بدانند:
تو هستی، که هستی هست، تو هستی، که عدالت هست، تو هستی، که عشق،
بر بلندای زمین فواره می زند،
و با مهر شوق انگیز وجود تو، فرو می بارد.
از چشمان یارانم،
سرخی سوزان گلوله نفیرکشان می گذشت،
و خاکستر تن به آتش کشیده شان، لبخند رضایتی، بر آسمان آستان تو، نقش می داد!!!.
نگاه می کردم، و از حسرت می سوختم، که چرا من همراهشان ققنوس وار پرواز نکردم،
که آنان را بر سفره ی مهربانترین مهربانان، مهمان می دیدم.
در شب های سکوت و وسوسه،
نگاه حوا را می فهمیدم،
و زیر بار نیاز، سر به زیر می گشتم،
تا مبادا پایم سست گردد و اراده ام بلرزد،
و پایه های عشق تو کم جان شوند.
در این تنگنای دل آشوب هستی و نیستی،
همواره بودم، و بودنت را زمزمه می کردم،
نه من، که عاشق ترین عاشق ها،
نه ایشان، که با گذشت ترین با گذشت ها،
و نه آدم ها، نه آدم ها، که نماد روشن و جان دار خود تو که از خود، یادمان داده بودی،
تا بفهمیم منی نباشد و ما شویم... منی نباشد و ما شویم... ما... ما... ما...
اکنون در طوفانی از شک و اندوه، هر لحظه، می اندیشم:
آیا تو به جمع ما آمدی تا ما شویم؟...
به راستی آمدی؟...
پس چرا من، دلگیر دلگیرم؟!...

/ 0 نظر / 15 بازدید