در...

درمساجد شهر من .....

 

امروز برمنابر هیچ مسجدی

از هستی من نمی گویند

نیستی ام را فریاد می کنند .

با مساجد شهر بیگانه  نبودم من 

همواره در سجده هایم  رحمت را طلب می کردم

تا در رگ های احساسم مهربانی ها شود جاری

و خدا، همزبانی را با من کند تقسیم

بر منابر، موعظه بود

صدای دلپذیری که همه را برادر می خواست و پرستار یکدیگر.

به شیوایی در عفو لذَتی می جست بی حد و حصر

و انتقام را سخت می کوبید

پاکی را به خانه ها و خیابان ها می بخشید

و گرمای خورشید را بر هرکسی می تاباند

هیچ سفره ای را تهی و هیچ دامنی را ملوَث نمی خواست.

صدایی بود شیواتر از ترانه ی بلبل

و لبخندی که همه را به مهمانی خدا می برد.

دریغ در کشاکش آشوبی کور، تو آمدی

تو آمدی آرام آرام با صدای مروت و رحمت

که چندان نپایید

ترنم آوایت نعره ای شد دهشتناک

و موعظه ات

قانونی که خون می ریخت، خون می خواست، خون می خورد

و شهر از نیستی آکنده شد.

اینک از منابر مساجد شهر

مرگ را فریاد می کنند

و بذر کین و دشمنی در آسمان می پراکنند.

هیچ کس از هستی انسان چیزی نمی گوید.

تنها فریاد نیستی می رسد به گوش

و نفیری که شیطان را باد می کند،

تا دستان پلیدش دیرترین لحظه های پیوند را به زنجیر کشد

و دورترین نقطه را به زندان...

این جا هیچ جای امنی نیست،

مگر تنها در گوری سرد...!

و شیطان است کاینجا این چنین تنها حکم می راند!

         

 

                 

/ 0 نظر / 5 بازدید