فصل 6

حال عجیبی پیدا کرده بودم، انگار چیزی را که مال خودم بود و همواره همه جا به دنبالش بودم ناگهان    پیدا کرده بودم. احساسی بسیار شیرین و همراه با هیجانی دلپذیر تمام هوش و حواسم راتسخیر کرده بود. من که می خواستم چونان گذشته رفتاری بازیگوشانه همراه با لذت جویی را با این آشنایی انجام دهم به ناگهان نمی دانم تحت تآثیر چه واکنشی از طرف نسرین قرار گرفته بودم که نمی توانستم این دوستی و آشنایی را با هوس و افکار جنسی طبیعی همیشگی ام یکی کنم. درونم حالتی پیدا شده بود که گویی نیمی از وجودم که تاکنون خواب بوده است بیدار شده است و آنچنان این بیداری روشن و رنگ آمیزی شده بود که از وجود آن سرشار لذتی می شدم که تا آن زمان حظی از آن نبرده بودم و شناختی نسبت به آن نداشتم. هر روز از پی روز دیگر اشتیاقم برای دیدن و صحبت کردن با نسرین بیشتر می شد. اعمال فیزیکیم شتاب عجیبی گرفته بود و هر کاری را عجولانه و پرشتاب انجام می دادم. دلم می خواست هرگز شب نشود زیرا در طول شب درهای دیدار ما به رویمان بسته بود و با این که چند متری از هم فاصله نداشتیم اما دنیای عظیمی از حرمت و ادب بین ما به وجود آمده بود تا آنجا که حتی به خود اجازه نمی دادم بدون لباس رسمی به حیاط و دستشویی بروم. تنها این را می دانستم که ناگهان از جوانی لوده و خوش گذران و بی خیال تبدیل به مرد بزرگی شده ام که می خواهد همه ی نگاه ها را به خود جلب کند. و بیشتر از هرچیز می خواهد خود را به همگان اثبات کند.
سال دوم دانشکده بود و طبق برنامه ی متداول و رایج از پیش تعیین شده رشته ی جغرافیا سفری یک ماهه به یکی از استان های ایران داشت تا به طور عملی با وضعیت جغرافیایی آن استان آشنایی پیدا کند. یکی از برنامه های بی نهایت آموزنده و تآثیرگذار که فرصتی به وجود می آورد تا از آموختن به درک کردن برسیم. نوعی کنکاش بی ملاحظه و بی مانع در شئونات مادی و معنوی یک منطقه از کشور. به همین جهت تمام دانشجویان با ذوق و شوق فراوان خود را برای این سفر تحقیقی و بالطبع تفریحی آماده کرده بودند و البته ناگفته نماند که این اولین لحظه های جدایی اجباری من و نسرین هم بود.
ابتدا قرار بود به شمال کشور برویم. اما نفهمیدیم در پس پرده چه گذشت که ما را به استان سیستان و بلوچستان روانه کردند. دو اتوبوس با تمام تجهیزات تهیه ی غذا و سایر ملزومات سفر و چهل و هشت دانشجو که هجده تای آنها دختر بودند و طبق معمول با لباس های رنگارنگ جلوه ی خاصی به اکیپ ما می دادند. هر شب در یکی از مراکز آموزشی شهری که به آن می رسیدیم بیتوته می کردیم و اولین کار من نوشتن نامه ای برای نسرین بود و شرح دادن هر دقیقه از روزی را که گذرانده بودیم که فردایش به سوی مشهد پست می شد. تا آن موقع من سفری نرفته بودم که وظیفه ام فقط مشاهده و تفکر باشد. برای همین هرچیز که می دیدم و هر ناحیه که پا می گذاشتم و با هر آدمی که حرف می زدم تمامآ برایم از طراوت و تازگی خاصی برخوردار بود. حوادثی گاه شیرین و گاه بسیار تلخ و گزنده. در فاصله ی زاهدان به خاش در منطقه ای که تمامآ بیایان بود و حتی پرنده ای هم آن جا پر نمی زد مدرسه ی بزرگی از سنگ و آهن ساخته بودند به عنوان یادبود دوهزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی اما حول و حوش این مدرسه نه آب می دیدی و نه آبادی و وقتی کنجکاوانه از اساتیدمان سوال می کردیم که اینجا برچه مبنایی انتخاب شده است لبخندی می زدند و می گفتند: بالاخره مقداری از پول نفت باید خرج بشود.
در یکی از همین مدارس سوت و کور که به مانند یک قلعه ی بی نام و نشان اما مستحکم در بیابانی پر از خار و خس می نمود برای خوردن نهار ایستادیم و همانطور که مشغول تدارک نهار بودیم ناگهان ابری آمد و طوفانی به پا شد و رگباری شدید به مدت نیم ساعت تمام بیابان را فراگرفت و بلافاصله هم باران قطع شد اما در آن برهوت بیکران ناگهان صداهای فریاد گونه ای که کمک می خواستند به گوشمان رسید و وقتی به طرف صداها دویدیم ناگهان سیلابی را دیدیم که با صدای مهیب بز و گوسفند و گاو و شتر و آدم را در درون خود می غلتاند و پیش می آمد. و این منظره فریادهای ما را هم به جیغ های موجود اضافه کرد و از همه عجیب تر کامیون بنز ده تنی را دیدیم که آب با خودش می غلتاند و به جلو می برد. ما همه هاج و واج به استادانمان نگاه می کردیم که هراسان جلوی ما را گرفته بودند که نزدیک آن سیلاب نشویم. تنها ربعی از این واقعه زمان گذشته بود که حتی یک قطره آب بر زمین سراسر گل دیده نمی شد. و وقتی دوان دوان به دنبال مسیری که کامیون را آب برده بود رفتیم با دو انسان بخت برگشته برخوردیم که لای پنجره های اتاقک کامیون گیر کرده بودند و شکم هاشان برآماسیده و چشم ها از حدقه درآمده و جان به جان آفرین تسلیم کرده بودند. فشار آب بدیشان اجازه نداده بود تا بتوانند از داخل کامیون به بیرون بپرند و در همانجا خفه شده بودند. همه بهت زده به آسمان و زمین نگاه می کردیم و به رودخانه ای که گویا اصلآ وجود نداشته است چون نه گذرگاه عمیقی بود و نه قطره آبی که در آن روان باشد. تنها گل و لای بود و شکم های بادکرده ی احشام و انسان.
نهار دست نخورده به قابلمه ها برگشت و بساط حرکت را علم کردند و در سکوتی وحشتناک دلگیر اتوبوس ها به راه افتادند. هیچ کداممان نه به همدیگر نگاه می کردیم و نه باهم حرف می زدیم گویی به کره ی دیگری رفته بودیم و یا از خوابی وحشتناک برخاسته بودیم. گیج و منگ و ناباورانه در خود تنیده بودیم.
تنها بازمانده ی ذهن من از این حادثه قطعه شعری بود که چند بیتش به خاطر مانده است:
(( من ندیدم رودی به کویر
و نه باران که ز رحمت بارد.
اگر از نی نی چشمان تر ابر روان شد آبی
ننشسته به دل تشنه ی صحرا خشکید
یا که سیلی شد و ویرانه نمود هرچه که بود...!! ))

/ 0 نظر / 13 بازدید