برپا

خسته ام از هم کلامی تو

می شنوی و راه خود می روی

خار و خس کرده پایت را سست

نان به خون دل می زنی و فرومیبری و شکر می گویی

کلان کلان می برند مالت را

تکه تکه می جوند جانت را

هزار توهین زشت دزدان را

به پشت ترس خویش بار می کنی

یک بار نمی شود که بار خود به پشت خویش سوار کنی

یک بار نمی شود که برافرازی آن قامت خمیده رایکدم

تاببینی دردل دزدان جان و مال و ناموست

چه هراسی که برپا نمی کنی !!!

نای برخاستنت نیست و زبان چاکری اما

به درگه ناکسان همیشه دراز می کنی

به دل خون می خوری و به ظاهر می زنی لبخند

همواره پای ترس را به خانه ی دل باز می کنی

هیچ بهاری تورا نخواهد جست

تا جهان را به خشکه نانی هرشب و روز حراج می کنی

مرگ سیاه پوشیده تمام آسمانت را

تو عجزو لابه به درگاه گرگ بدسگال می کنی

نه کاوه خواهد آمد نه رستم دستان

سهم تو این تبار ضحاک است تا به سان بت اطاعت ایشان می کنی

نه آبرو مانده است و نه عزت برای تو ای ایران

تا که ملتت دریوزگی می کنند تو تماشا می کنی

هزار وصله ی ناجور به پیکرت می زنند اما

 یکبار ندیده ام که تو حاشا می کنی

دریغ از تو ای دیرینه خاک حاصلخیز

چیزی نمانده از وجودت وباز نشسته ای و فقط تماشا می کنی !!!.

/ 1 نظر / 10 بازدید