خواب زمستانی...

خواب زمستانی

 

چهار فصل هرسال من

دربلندای آینه ی این دهه ها

تنها پزواک پاییز است ورنگ زرد برگ های خشک

که زیر پای روزها خرد می شوند

وترانه ی غمگین ریز ریز شدن ، سوگنامه ی گدر ایام است

که نوحه خوان نشسته برمزار عمر من ، می خواند .

 

هرگاه بهار بود ، من نبودم

وهرگاه که بودم، بهار نبود.

خواب زمستانی ، از پاییز ها گذر می کند

وهیچ طلوعی ، بیدار باش بخت من نیست.

دیدگانم ،  تنها زردی پوسیده ی غبارآلود سال هارا

به تماشا نشسته است

ودستانم،  ته مانده های خوشه چینان را درکسالتی محزون

به خلوتگاه سردوتاریک خانه می برد

تا در جدال خوفناک مرگ و زندگی

طپش های ضعیف و بیمار گونه ی قلبم، کشدار شود.

نه خورشیدی چنان که باید، می درخشد

نه پرتو فروغ ماه در زلال شفاف چشمه ساری .

که هرجوی حقیر زیستنم

چیزی تیره رنگ و بدبوی را، دردرون خود می برد.

 

تمام هستی ام  زیر لایه های خاک باستانی خانه ام،

خوراک ابزار سرکوبم شده است،

تا مبادا که سبز شوم .

هوای خیابانم ، سرشار گاز اشگ آورودودنفس گیر باروت است

وترس ، از دستان همگنانم ، برجانم می ریزد

هراسی دردآور،  در کوچه های بن بست ناشناس

که تمامی ، بیگانه گشته ایم حتی با خویشتن خویش

ونجوای ارتباطمان از بلندگوهای پرنعره ی هذیان ، لومی رود.

هیچ صدای آشنا نیست

هیچ پبامی مهربان نیست

تنها دست است و دشنه ، چه در تاریکی شب،  چه در روشنای روز

روزهای تیره تر از شب ، و شبهای سیاهتر از قیر

و سرمایی که هر جوانه ی نورس را می سوزد

و بارانی که سرب داغ را، بر پیشانی می کوبد

تا هیچ اندیشه ای در ذهن نشکفد

تمام هستی ام را، پائیز زرد و خشک  تسخیر کرده است

و خوابی زمستانی،  وجودم را به محاق برده است

چهار فصل هر سال من  پائیز است و پائیز

و زمستانی که هرگز سودای بیداری ندارد .

من زنده ام آیا ؟

/ 5 نظر / 5 بازدید
فرهاد کوهکن

از گذشته ای دور آمده ایم ، آن زمان که از قبیله ی خود تنی بر قربانگاه تسلیم می کردیم تا خدایی از هزاران خدایمان را ارضاء کنیم بلکه از بلایی که مادر طبیعت زایشگر آن بود در امان مانیم ، تا به امروز ... هزاران نسخه دورتر از آن تاریکی ، یقیناً قربانگاه گلستان شده و از آنجائیکه نگاشته اند آتش بر قربانیانمان گل افشان و قربانیمان زبان بسته ی علف خواری بیش نیست ، از آنجاکه دیگر آلت خود را با برگ نمی پوشانیم و ابریشم پوش شده ایم ، سوال این است : این سیل قربانیان زیر آسفالتهای شهرمان چیست؟.....!!!

فرهاد کوهکن

آب را روانیش پاک ، خاک را توانگریش غنی ، ماه را مهتابش ماه و ما را نیک اندیشیمان آدم کرد ، سیبی که ممنوعه چیده شد و زمینی که تبعید گاه آدمیت بود و کتیبه ای که رسولش را خبری از آن نبود ...! چونان مترسکی که هجوم سیاه کلاغ ها را سپر است بر گندم زار ، راکد ایستاده ایم تا خوشه های کتیبه مان سایش نبینند و چه غافل که باغبان نداشتیم و بذر های نبالیده ی گندممان هم خشکید ، گرسنه ماندیم ....!

یگانه

محزون و هولناک ... و زیبا