فصل5...

                                             پنج

 

دختر صاحبخانه قدَی بلند با اندامی متناسب داشت که نه لاغر بود و نه چاق و شانه های پهن خوش ترکیب و کمر باریک. تعریف های مادرم در ذهنم تصویری زیبا از او به یادگار گذاشته بود. اما روزها گذشته بود و من هرگز نتوانسته بودم با او روبرو شوم.

بالاخره تصمیم گرفتم از بی تفاوتی خارج شده و هرطور می توانم او را از نزدیک ببینم، به همین جهت ساعت آمدنش از دانشسرا را به خاطر سپردم و پشت پنجره لباس پوشیده و مرتب آماده ی در زدنش شدم، تا بعد از چند روز انتظار توانستم دقَ البابش را بشنوم. و قبل از مادرش به سوی در حیاط بدوم. و در را به رویش باز کنم، برخلاف تصورم که می پنداشتم او دختری اخمو خواهد بود با صورتی سفید و لب هایی خندان و چشمانی درشت روبرو شدم که لبخند ملیحش در نگاهم نشست و صدایی صمیمی که سلام گفت، بر دلم.

محجوبانه پرسید: چرا شما زحمت کشیدید؟ لبخندی زدم و خیلی آهسته سلامش را جواب دادم و آهسته تر گفتم: خواهش می کنم.

چهره ی شاد و نسبتاً زیبای او مرا به یاد یکی از هنرپیشگان زن فیلم های فارسی می انداخت که به او کمی سمپاتی داشتم و نامش آفرین بود.

همان طور که پشت سرش از دالان به حیاط می رفتم، قامت بلند و زیبایش را ورانداز کردم و حس عجیبی در وجودم بیدار شد، حسی مثل دیدن گمشده ای که مدت ها در جست و جویش بودم. وقتی از پله های آجری بالا رفتم و داخل اتاقم شدم دوباره پشت پنجره آمدم و حیاط را نظاره کردم شاید باز هم ببینمش، اما مثل همیشه او داخل اتاقش رفته بود و هیچ سایه ای هم از پشت پنجره ها دیده نمی شد.

نگاه گرم دختر صاحبخانه و طنین صدای دلنشینی که به گوشم نشست، باعث شدند تا در دنیای خیال من جایی برایش باز شود و این آغاز تحوَل جدیدی بود که داشت ذرَه ذرَه در وجود من بال و پر می گرفت.

دیگر بیرون رفتن هایم از خانه کم و کمتر شده بود، تمام نیرویم را به کار می بردم تا بتوانم هرچه بیش تر دختر صاحبخانه را که حالا نامش را هم می دانستم ببینم. سعی من برای به دست آوردن اطلاعات کامل، استفاده از رفت و آمد مادرم به خانه ی آن ها بود و به وسیله ی مادرم فهمیدم نامش نسرین است و سال آخر رشته ی علوم انسانی دانشسرای عالی تربیت معلم است و دانشجوی ممتاز و درسخوانی است و آنچنان متدیَن است که نمازش قضا نمی شود و بسیار سنگین و موقَر و بدون هیچ حاشیه ای روزگار می گذراند به طوری که هرگز ندیدم دوستی داشته باشد یا به غیر از ساعات دانشسرا از خانه بیرون برود. به گفته ی مادرم نسرین بسیار شمرده و زیبا سخن می گوید و همواره لبخند ملیحی بر لب دارد و بدون چادر اندامی شکیل و دلربا با موهای بسیار بلند مشکی که به پایین کمرش می رسد او را از یک دختر معمولی متمایز می کند.

تعریف های مادرم از یک طرف و دیدن اندام قشنگش زیر چادر هنگام رفت و آمد گاه به گاهش در حیاط آنچنان تأثیری در ذهن من گذاشته بودند که تصمیم گرفتم هرطور شده با او باب دوستی را باز کرده و بیشتر به او نزدیک شوم. به فکرم رسید کتابی برای مطالعه برایش بفرستم، با توجه به رشته ی درسی اش که او را دبیر مدارس راهنمایی می کرد کتاب « کند و کاو در مسائل تربیتی » صمد بهرنگی را برگزیدم و برای آن که شمَه ای از طرز تفکَر خود را نشان بدهم شعری از خودم را که در رثای صمد گفته بودم روی صفحه ی اوَل آن نوشتم و با مداد روی جلد کتاب توضیح دادم که این کتاب حاصل تحقیق انسانی دانش پژوه و دردمند از جامعه ی آموزشی ایران است. کسی که جانش را در راه گفتن حقیقت نهاد و در رود ارس غرقش کردند تا صدایش که می رفت جهانی شود در همان ده کوره های آذربایجان خاموش و گم گردد، بدون توجه به این که همین کار، صمد را جاودانه و جهانی می کند که اکنون کرده است.

کتاب را به مادرم دادم و او آن را تحویل دختر محجوب صاحبخانه نمود. بعد از فرستادن کتاب با تمام وجود منتظر پژواک این کارم از جانب او بودم و بی صبرانه انتظار می کشیدم. بعد از دو روز کتاب با نوشته ای خوش خط که با خودکار بیک مشکی نوشته شده بود به وسیله ی مادرم به من برگشت داده شد. در آن نوشته ابتدا شعری زیبا و تأمَل برانگیز از حمید مصدَق درج گردیده بود:

« تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و هنوز

سال ها هست که در گوش من آرام آرام

رفتن گام تو تکرارکنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت. »

و در دنباله اش با سلامی از گرفتن کتاب تشکَر کرده و از محتوای خوب آن تقدیر و به جا بودن مطالعه اش را تأیید نموده بود.

این شعر و متن سپاس گزاری اش به من فهماند که با دختری ادیب و فهمیده روبرو هستم که احساس لطیف و پاکی دارد، چیزی که در بین همکلاسی های مؤنَث خودم کمتر دیده بودم. به ناگاه حس کردم تلنگری کوچک دلم را اندکی لرزاند. خیلی معطَل نکردم و سریع شعری منتقدانه درباره ی اختلاف طبقاتی و فقر و غنا سرودم که در آن پدر پیری را به انسانی زحمتکش تشبیه کردم که از جبر روزگار هنوز مجبور است با سن کهولت کار کند تا چرخ خانواده بچرخد و نیز در ستایش شعر ارسالی اش و حسن انتخابی که انجام داده یود قلم فرسایی کردم و برایش فرستادم، طبق معمول توسَط مادرم. و او نیز شعر « کلاغ ها » را از « شکوه فرهنگ » با سرخط :

« این کلاغ ها به خبرچینی عادت دارند... »

این بده بستان های شعری آشکار کرد که او دختری است منتقد به وضع موجود جامعه و نیز آگاه به نبودن آزادی سیاسی و وجود اختلاف شدید طبقاتی و بالاخره این که دانشجویی است مسئول و متعهَد که با دختران همدوره ی خود که به مد و سکس و تفریحات آنچنانی مشغولند و دنیا را آب ببرد آن ها را خواب غرب زدگی و رسوایی تن آلودگی برده است از زمین تا آسمان فرق دارد. تلنگر ها همین طور بیش تر و بیش تر با سرانگشت احساس دل مرا می نواختند تا جایی که درک کردم او دختری فراتر از هم سن و سالان خودش هست و نمی شود با او گرل فرند بازی را تدارک دید و این باعث شد تا حس احترام عمیق توأم با علاقه ی حقیقی در وجودم پدیدار شود.

در همین روزهای پایانی پاییز بود که دایی ام، اوَلین مهمانی شد که به خانه ی جدید ما پا گذاشت و او که به تیزبینی و زرنگی خاصَی مشهور بود، وقتی از مادرم شنید که دختر صاحبخانه چه صفاتی دارد و گویا خود، او را نیز در حیاط دیده بود بعد از سخنان مادرم که می گفت:

بد دختری نیست، آدم دلش می خواهد عروسی مثل او داشته باشد.

رو به من و مادرم کرد و گفت:

بی خود دلتان را صابون نمالید، این دختر را به حسن نمی دهند.

من متعجَب از این نتیجه گیری گفتم:

دایی جون اوَلاً کسی نمی خواهد زن بگیرد، ثانیاً مگر من چه عیبی دارم که دختر به من ندهند؟

و او که کینه ی داماد او نشدن من و داداش را هنوز در دل داشت خندید و جواب داد:

پسر جان کبوتر با کبوتر، باز با باز، تو کجا و این دختر تحصیل کرده با اون قد و قامت کجا؟

من که سخت عصبانی شده بودم حرصم را خوردم و بدون این که جوابی بدهم توی دلم گفتم:

باشه دایی جون حالا می بینیم!!

و خودم به این تفکَرم خندیدم و آن مکالمه را از یاد بردم.

چند روزی گذشت و دایی هم رفت. من ماندم و دنیایی از خواب و خیال. آنچنان شوق آشنایی با نسرین در من بالا گرفت که به یک باره افتادم به تلاش و تکاپو برای زیبا کردن آن خانه ی قدیمی با سقف های چوبی و دیوارهای شکم داده به بیرون و پوشاندن ترک های روی طاقچه ها و دیوارها.

با جمع کردن کارتن سیگارهای وینستون و پاکت های خالی آن از کوچه و خیابان که رنگ قرمز و حاشیه های سفید با نوشته های لاتین مشکی داشت و بسیار چشمگیر می نمود زمینه را برای تزئین در و دیوار اتاق آماده کردم. ابتدا طاقچه های لخت را با تخته های صاف به صورت قفسه درآوردم و هر سه طاقچه ی اتاق را پر کردم از کتاب های موجودم و با پاکت های سیگار حاشیه و ستون های زیبایی روی دیوارها ساختم و قاب های منظَمی به وجود آوردم که داخل قاب ها پر شده بود از منظره و عکس های عاشقانه ی صفحات شعر مجله ها و سه در اتاق را که به ایوان باز می شد با پرده ای زرشکی رنگ پوشاندم و از همان پارچه روتختی چشم نوازی را که مادرم دوخته بود روی تخت انداختم. اتاق به طور کامل رنگ عوض کرد. حاصل دو هفته کار مداوم من اتاقی شد بسیار زیبا که کهنگی اش خود مکمَل زیبایی اش گشت. در همین ایَام مادرم چونان پیامبری که هدفی را دنبال می کند از تلاش برای آشنایی ما کوتاهی نکرد و تا آن جا پیش رفت که با نسرین قرار هم کلامی را گذاشت و در یک بعد از ظهر پنج شنبه مادر نسرین را به اتاقمان دعوت کرد تا من و نسرین در حیاط خانه بتوانیم باهم صحبت کنیم. وقتی نسرین به حیاط آمد شلوار مشکی رنگ تنگی پوشیده بود و یک نیم تنه ی خاکستری رنگ خوش دوخت از جنس تریکو به تن داشت و بسیار زیبا و متین رو به روی من ظاهر شد. بعد از سلام و احوال پرسی او که به ستون چوبی زیر ایوان رو به روی من تکیه داده بود محو حرف های من شده بود که از چگونگی دوران کودکی و وضعیت خانواده و تحصیل و چگونگی رسیدن به دانشگاه را برایش توضیح می دادم. تمام خصوصیات اخلاقی ام را که آدمی هستم حق طلب و سختگیر نسبت به مواضع منطقی و درست زندگی و نسبتاً پرخاشجو و نا آرام را به آرامی برایش با مثال و تعریف حوادثی که با کل خانواده از سر گذرانده بودم شرح می دادم به طوری که کاملاً در این مدت کم آشنایی مختصری از گذشته ی من پیدا کند. آنچنان محو صحبت شده بودیم که زمان را در نیافتیم و آنچنان در فضای زندگی یکدیگر غوطه می خوردیم که معلوممان نشد چند ساعت است که داریم باهم حرف می زنیم. هوا رو به تاریکی می رفت که ناگهان نسرین با اشاره به مادرانمان که در اتاق بالا سخت گرم گفت و گو و قلیان کشیدن شده بودند گفت:

ببین چه بی خیالند، پنبه و آتش را کنار هم گذاشته و اصلاً نگران نیستند.

با گفتن این جمله سرخی عجیبی گونه های سفیدش را رنگین کرد و من که محو تماشای چشمانش بودم گرمای دستش را روی دستانم احساس کردم.

هر دو در هرم غریبی از حرارت گرفتار شده بودیم. شاید بیش از چندین دقیقه این حالت به طول کشید که من عجولانه خندیدم و گفتم:

من داشتم می رفتم حمام خیلی معطل شدیم حالا که همه چیز را شنیدی منتظرم بعد از تفکَر لازم جواب قطعی ات را داشته باشم.

و بدین گونه به او فهماندم که دارم از او خواستگاری می کنم و او که چند قطره عرق روی پیشانی اش ظاهر شده بود به ناگهان گونه ام را بوسید و هراسان برگشت و به طرف اتاقش در طبقه ی بالای آن سوی ساختمان رفت. کنار پلَه ها رویش را به من کرد و با لبان پر از خنده و چشمانی که برق می زد به من گفت:

باشه تا فردا

و رفت.

من گیج و سرگشته ساک حمام را برداشتم و راهی حمام سر بازارچه شدم. داخل نمره زیر دوش به جای این که خودم را بشویم تماماً به صورت دوست داشتنی و پر از مهر او فکر می کردم و به رفتار و گفتار لطیف و گرمش که مرا نسبتاً شوکه کرده بود.

شعاع خیال من از همان زیر دوش حمام تا بدانجا قد کشید که برای لحظه ای خودم و او را دیدم که در دنیایی از زیبایی و شادی دست در دست هم خنده کنان از باغ های پر از شکوفه می گذشتیم. نفهمیدم خودم را شستم یا نه، فقط این را می دانم که آنقدر حمامم طول کشیده بود که متصدَی حمام برای اوَلین بار در نمره ام را کوبید و گفت:

خیلی طول کشیده است، شما خوبید؟

و من یکه خورده و خجالت زده بریده بریده جواب دادم:

ب... بله الان دارم لباس می پوشم، نگران نباشید.

وقتی به خانه رسیدم مادرم را سؤال پیچ کردم که با مادر نسرین چه می گفتند؟ و او گفت:

ما حرف های خودمان را می زدیم، شما این همه مدت باهم چی می گفتین؟

گفتم:

هیچی، همدیگر را به همدیگر می شناساندیم.

و خندیدم

/ 3 نظر / 6 بازدید
هراطلاعاتی میخوای اینجا هست

با سلام.... خواهان تبادل لینک با وبلاگ زیبای شما هستیم. خواستی برو به قسمت تبادل لینک تو انتهای ستون سمت راست روی ارسال لینک کلیک کن راهنماروبخون انجام بده اتوماتیک توسایتم لینک شو نکته قرار گرفتن لینک شما چند دقیقه طول خواهد کشید بعد از چند دقیقه خواهید دید که لینکتان در سایت قرار دارد میدونی که تبادل لینک چقد تو بالا بردن رتبه سایت مهم این قسمتم میتونی بری http://moejezat.mihanblog.com/extrapage/1

حقدوست

[گل][گل][گل][گل] [گل] [گل][گل][گل] [گل] سلام و درود بر شما گرامی وبلاگ خوب و جالبی دارید. در ادامه راه موفق باشید. [گل] ضمن تسلیت شهادت حضرت زهرا(س)؛[گل] شما بزرگوار برای مطالعه مطالب زیر دعوت شده‌‌اید: ****************** [گل]پاسخ شبهات وهابیت علیه شهادت حضرت زهرا(س) [گل] # افسانه بودن شهادت حضرت فاطمه زهرا(س). # چرا علی(ع) نرفت درب منزل را باز کند؟ # اصلاً خانه‌‌های مدینه درب نداشتند؟! ****************** [گل] احادیث بسیار زیبای هفته [گل] # علت برتری حضرت زهرا بر حضرت مریم # علت حسادت عایشه به حضرت زهرا(س) # سفارش بسیار مهم پیامبر نسبت به فاطمه ****************** [گل] سربازان زن در لشکر امام زمان(ع) [گل] اولین بیعت کننده با امام زمان(ع) ****************** [گل] نجس‌‌ترین و پلیدترین چیز دنیا چیست؟ ****************** [گل] توصیه می‌‌‌کنم از باقی صفحات وبلاگ هم بازدید کنید. منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما گرامی هستم www.bia2mofid.persianblog.ir [گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل]

امیر

واین قصه ی طولانی ادامه داره ...