فصل 8

برف به شدت می بارید و من عقب یک پیکان بین آن دو مأمور طوری مچاله شده بودم که هیچ تکانی نمی توانستم بخورم و یکی از مأموران با دستش سرم را روی زانویم فشار می داد که بالا را نبینم. ماشین حرکت کرد و بعد از ده دقیقه من احساس کردم وارد شهربانی که درست رو به روی همان جایی بود که خلاف کرده بودم یعنی خیابان عدل پهلوی پیچید. مرا پیاده کردند و سریع چشم هایم را با پارچه ی سیاهی بستند و بیش از بیست دقیقه از چندین راه پلّه بالا و پایین می رفتم و پیچ می خوردم و دوباره به طرف چپ یا راست، آن دو مأمور حرکتم می دادند. دلهره ی عجیبی در وجودم پدید آمده بود. حس کردم مرا به زیرزمین بسیار گودی برده اند که اصلا در ظاهر اداره ی شهربانی دیده نمی شد.
با خودم فکر کردم:
ــ عجب اشتباهی کردم با این مرتیکه ی عقده ای دهن به دهن کردم. 5 تومن جریمه اش را می نوشت و می رفت پی کارش دیگر...
در همین افکار بودم که دری باز شد و به گوشه ای پرت شدم و باز هم دری بسته شد. اما دیگر هیچکس دست های مرا نگرفته بود. جرأت نمی کردم از جایم تکان بخورم و حتی جرأت نمی کردم با دست اطرافم را لمس کنم. تنها توانستم با صدای خفیف و گرفته بپرسم:
ــ من کجا هستم؟
اما هیچ صدایی نشنیدم. و هرچه معطّل شدم جز سکوت حتّی حرکت ناچیز بادی هم حس نمی شد. برای همین جرأت کردم و دستم را به صورتم مالیدم و پارچه ای را که به روی چشمم بسته بودند کمی بالا زدم. جز تاریکی هیچ چیزی ندیدم. ناگهان توی دلم خالی شد و تکانی شدید و بدون اراده ی من، پاهایم را لرزاند. و به شدّت این لرزش سرعتش لحظه به لحظه بیشتر می شد. وحشتی سراپای مرا فراگرفت که گویی چیزی نمانده است تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. نمی دانم چقدر زمان گذشت تا شهامت بالا زدن چشم بندم را به طور کامل پیدا کردم. و بعد از این که چشم هایم به تاریکی عادت کرد اتاقی گرد و کاملا خالی به نظرم آمد که حتی در و پنجره ای هم نداشت. کورمال کورمال به طرف جلو حرکت کردم و دو دستم را جلویم گرفته بودم که با چیزی برخورد نکنم که ناگهان دستانم به دیواری خورد و خوب که خیره شدم دیوار گچی را دیدم، یک دیوار معمولی، زیر پایم را دیدم، موزاییک معمولی . اتاق را به طور کامل در تاریکی ورانداز کردم. اتاقی تهی و خالی از هر چیز اما گرم. که وقتی خوب دقت کردم شوفاژهای چسبیده به دیوار را پیدا کردم و به طرف آنها رفتم و روی یکی از آن ها تکیه دادم. نمی دانم چند ساعت به همین حال در آن تاریکی با چشم نیمه باز بودم که ناگهان صدای باز شدن در و کنار رفتن پرده ای نوری را به داخل اتاق هدایت کرد و سه نفر را دیدم با کت و شلوار و کراوات که دست یکیشان چراغ قوه ی پر نوری بود و آن را مستقیم به طرف من گرفت و فریاد زد:
ـــ چرا چشم بندت را باز کردی؟
من لرزان جواب دادم:
ــ باز نکردم، کمی بالا زدم ببینم کجا هستم.
یکی دیگر از آن سه نفر با صدای کلفت تری داد زد:
ـــ بیخود کردی مرتیکه، مگه اومدی خونه ی خاله؟
من که به شدّت می ترسیدم فقط سکوت کردم و سعی می کردم لرزش پاهایم را که دوباره شروع شده بود کنترل کنم. سومین نفر که هیکل درشت تری از آن دو نفر دیگر داشت و در نور چراغ قوه می شد دید که وسط آن دو ایستاده است آرام گفت:
- آخه پسر جان مگه تو کی هستی که از این غلطا بکنی؟
گفتم:
ــ نمی دانم منظورتان چیست. من کاری نکردم.
محکم تر گفت:
- به جناب سروان گفته ای اعلی حضرت را که قرار است هفته ی آینده به مشهد بیاید می خواهیم ترور کنیم.
هنوز جمله اش به آخر نرسیده بود که آن چنان سرم گیج رفت و پاهایم سست شدند که داشتم با سر به زمین سقوط می کردم که یکی از همان مأموران مرا گرفت و به دیوار چسباند و فریاد زد:
ـــ درست بایست، ننه من غریبم بازی در نیاور.
گفتم:
ــ به خدا من دانشجوی زن و بچه دارم. تو این خطّا نیستم. من فقط دنبال ماشین صاحب چلو کبابی معین درباری که گردش به چپ کرد گردش به چپ کردم همین. و جریمه اش را هم هرچه باشد می پردازم. این حرف ها دیگر چیست؟.
صدای خنده ی بلند یکی از آن سه نفر فضای اتاق را پر کرد. و در همان حال خنده کنان گفت:
ـــ به همین راحتی؟... شاه مملکت را تهدید می کنی و بعد می گویی فقط خلاف رانندگی کرده ام؟
سرم را پایین انداختم و کلاه کاموایی سبز رنگ را که دستم گرفته بودم هی می پیچاندم و می پیچاندم. در همین حین در اتاق باز شد و یکی از همان نگهبان هایی که مرا از چهارطبقه آورده بودند داخل شد و گفت:
ـــ اطّلاعاتش درست است. سال سوم است واهل همدان، زن و بچه دارد، و قص علی هذا... و خندید.
آن یکی که تنومندتر از بقیه بود و آرام تر حرف می زد و در روشنایی چراغ دیگر چهره اش کامل دیده می شد و حالت نگاه کردنش هم با بقیه فرق داشت و کمی مهربان به نظر می رسید آمد کنارم و آرام در گوشم نجوا کرد:
ـــ راستش را بگو. این شب جمعه هم صفای زناشویی خودت را از دست نده و هم ما را از لذّت زندگی مان محروم نکن. اگر قول بدهی که حقیقت را آرام و آهسته در گوشم بگویی نامرد باشم که تو را همین الان آزاد نکنم.
گفتم:
ـــ آخه من کاری نکردم. نمیدونم چی رو باید بگم. من اصلا نمی دونستم که گردش به چپ آن خیابان ممنوع است چون سال هاست من آنجا زندگی می کنم و همه به اتّفاق این گردش به چپ را انجام می دهند، چون گردش به راست راه را بیست برابر دور می کند و تا به حال هم هیچکس هیچکس را جریمه نکرده است. حالا نمی دانم تو این روز پنجشنبه ی برفی از بدی شانس من جناب سروان از چه ناراحت بود که این گونه به من پیله کرده است. آن مأموری که همیشه با صدای بلند فریاد می زد و قیافه اش هم کمی هولناک می نمود جلو آمد و گفت:
ـــ تو مگر نمی گویی دانشجوی خوبی هستی و درسخوانی و همه هم این را تأیید می کنند؟ خوب حالا هم کاری ندارد، برو درست را بخوان اما به ما هم کمک کن.
با تعجّب نگاهش کردم و گفتم:
ــ چه کاری مگر از من بر می آید؟
ـــ هیچی، همان طور که سر کلاس و یا بوفه ی دانشگاه و یا هر جای دیگر که نشسته ای و مشغول مطالعه ات هستی دانشجویان را زیر نظر بگیر و کسانی را که حرف های خلاف حکومت و به خصوص شخص اعلی حضرت می زنند، به خاطر بسپار و اسامی شان را به ما بده و در ازای این کار وطن پرستانه حقوق هم بگیر. مگر نمی گویی آن قدر فقیر هستی که پرداختن این 100 تومان جریمه برایت خیلی سنگین است؟ خب این هم، هم کار و هم خدمت.
این جا بود که احساس کردم در دام وحشتناکی با سر افتاده ام. و اگر کوچکترین غفلتی بکنم همه چیزم را از نظر شخصیتی به باد داده ام. برای همین خیلی آرام گفتم:
ــ من حرفی ندارم ولی من عاشق درسم هستم و شاگرد اول هم هستم. و تمام آرزویم این است که با نمرات عالی فارغ التحصیل شوم و به دبیری که شغل مورد علاقه ام است مشغول گردم چون همسرم هم دبیر است اما با این وظیفه که شما می خواهید بر گردن من بگذارید من مجبور می شوم هر که را که به نظرم بیاید اسمش را بنویسم و به شما بدهم. چرا چون که نمی خواهم از درسم که کار اصلی ام است باز بمانم. که ناگهان همان مرد تنومند و خوش اخلاق گفت:
ـــ نه نه ما هرگز نمی خواهیم کسی بیخود و بی گناه دچار مسئله ای بشود. پس شما هم این جریمه را پرداخت کن و از این به بعد هم از این سؤال ها نکن که چرا فلانی را جریمه نکردی و مرا جریمه کردی. اعلی حضرت صاحب خانه است. و شما مستأجر. دلش می خواهد از یک مستأجر اجاره بگیرد، دلش می خواهد از یکی دیگر نگیرد. من که گویی سطل آب سردی به رویم ریخته باشند خیلی آرام و من و من کنان گفتم:
ـــ بله صحیح می فرمایید امّا مگر من در مملکت خودم مستأجرم؟
که ناگهان باز آن کارمند خشمگین و عبوس فریاد کشید:
ــ بله که هستی. همه ی ما هستیم. همه ی ما فدای یک موی گندیده ی اعلی حضرت که اگر او نباشد هم تو و زن و بچّه ات نمی توانید به راحتی در این شهر رفت و آمد و زندگی کنید. چرا قدر نمی دانید؟
و به طرف من حمله کرد که باز هم آن مرد تنومند جلویش را گرفت و بالاخره قرار بر این شد که مرا رها کنند و چون پنجشنبه بود روز شنبه بیایم و گواهینامه و مدارکم را بگیرم البته اگر رئیس صلاح بداند که من نفهمیدم منظورشان از رئیس کیست.

/ 0 نظر / 15 بازدید