مرداب بی ترنم باران بو گرفته است

دل خوش حبابی چند بر سطح بی موج زندگی

پریده رنگ و مات

به مرداب خو کرده ای

تادستی شاخه های سبز جنگل را

به تعظیم بیاراید

وقطره های شبنم صبحی روشن

خنکایی به پیشانی تبدارت هدیه کند.

مرداب بی ترنم باران بو گرفته است

منخرین تو بسته نیست

درتقلای بویی خوش بر نخاسته ای

تا قامت شعور

جلوه فروشد در این بازار کساد روزمرگی .

خو کرده ای به یاوه ها ؛ ژاژها

به ترسیم دردناک دنیای کهن

که دیریست جهان را بدرود گفته است

وتو خارج از مدار جهان

درگیر غوغای کهنه پوشان دیروزی .

به آسمان بنگر

ومرداب را پریشان کن

شاید عطردلاویز سحری روشن

بوی نای پوسیدگی از خاطر برباید

وشمیم بهاری پرگل

زندگی را بهاری کند

وتورا نیز قشنگ

قشنگ تر از روزی که می پنداری هرگز نخواهی دید.

مرداب از خاطر بزدای

 

/ 14 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيدومهسا

به به دست مريزاد استاد ... سلام خوب که هستيد؟ مشتاق ديدار

تينا

سلام دوست عزيز . ممنون که سر زدی . متن زيبايی بود . موفق باشی . بازم بيا پيشم

دانشور

با سلام يک لر شهری شده ... اشعار شما بسيار غنی و کاملا به روزاست واين از حجم بالای اطلاعات وهمچنين تعهدی انسانی است که وجود گرانبها و ارزشمند تان را پر کرده است . لذت بردم و اميدوار شدم به ادبيات اين دوران حشلهف . پيروز ومانا باشيد .

فرشيد

سلام عزيز دل ....همچنان خستگی ناپذير فرياد می کنی تا هوای تازه استشمام شود !! زنده باشی که سخت وامدار اين همه غيرت مردانه ی توايم . پيروز ببينمت و ببينی ام

صبرا نامي

پاييز را بنويس شين مي خواهم از تو بخوانمش

موسوی

سلام بسيار تحسين برانگيزی موفق باشی

نيما.ج

سلام عزيز . شيوا و اثر گذار بود پاينده باشی

ترانه

سلام هميشه مشتاق جدی اشعارتان هستم .اگر می شود با ترانه ای پاييزی مهمانمان کنيد آرزوی سلامتی شمارا هميشه ار درگاه حق دارم .اصغری