درهوای تابستان شصت...

در هوای تابستان شصت

-------------------

هنوز فریاد حنجره ها روی لب ها بود

که شب با تیغ و دشنه و دشنام

لشگری دیگر کشید

وآن ناشناخته یارانی را

که هنوز همه تن فریاد و شور و شعور بودند درنوردید

چنان سخت و سهمگین که گویی هرگز انقلابی رخ نداده است

وشب هرگز سپیده را بر لب بام خود ندیده است.

ومن سردر گم جاده های اشراقی نو

که بارش تند خویش را آغاز کرده بود

به دنبال راه می گشتم و راهنمایی

تا چراغ زیستن انسانی خویش را روشن کنم

دریغ آن تب شیرین عرفان

زیر باران خون یاران

ذره ذره از خاطره ها گریخت

وکنج خانه های حسرت

میزبان تمام لحظه ها شد

که امن ترین مکان

آغوش زهم دریده ی مرگ بود و بس

وهیچ یادگاری نماند جز جای پای نحس هرناکس

واشراق و عرفان

در غربت این بلای تازه همچنان تنها و بی کس .

در خون و درد و سکوت محو شدیم

انگار که هیچ اتفاقی حا دث نگشته بود

سراب پیش روی " به تمسخر قهقهه می زد

وامید کنج دل های در خون تپیده یاس را ناله می کرد

ومن حیران ودردمند و هاج و واج که چرا چنین ؟!!!

/ 4 نظر / 7 بازدید
حصاری

مکیف شدم جالب بود اما کاش میفهمیدیم چرا؟