مرثیه ای برای خفتگان در آغوش دریا...

 

وقتی قطره های شبنم سحرگاهی 

از چشم برگ های سبز، قطره قطره  روی گونه های من می چکد

وتیغه های نارنجی خورشید 

از لابلای شاخه ها قد می کشند  تا مرا روشن کنند 

وآواز چکاوک، بر فراز صنوبر سبز ،صدایم می کند 

پیش از من ،سبزه قباهای چابک 

از روی شاخه های سرو، به سوی نور برواز می کنند

ودر امتداد بروازشان، نگاه غمگین من، تورا می جوید

تورا که دیر زمانی ست، ترکم کرده ای 

ودر پشت کوه های سر به فلک کشیده ی البرز

در امواج خروشان خزر آرمیده ای .

آه ای دلدار غروب کرده ام  برخیز

بر روی خیزابه ها بنشین 

ودستان بلوری ات را

به رشته های نور خورشید، پیوند ده 

تا از اعماق خزر به سوی من پرواز کنی .

من هنوز در چشمان آهوان ،  نجابت چشم تورا می بینم 

ودر سبزی مرغزاران سیر از بخشش بهار 

رضایت تورا حس می کنم .

محبوب من 

آب را سیراب کرده ای ومن همچنان تشنه و آرزومند تورا می جویم .

انتظار همیشه ام را به خاطر داشته باش 

حتی اگر چه یک شب به خوابم بیا که سخت دلتنگم

حتی فقط یک شب ...

 

/ 0 نظر / 9 بازدید