فصل 8

ساعت نزدیک دو نیمه شب شده بود. وقتی از پله های جایی که بودم پایین آمدم متوجه شدم که در طبقه سوم شهربانی بودم. برف همچنان می بارید. حیاط شهربانی را طی کردم و به خیابان که رسیدم آن سوی بلوار، دوستان باوفایم را دیدم که شادی کنان از کنار ماشین فولکس من به طرفم دویدند و فریاد زدند:
ـ لامصب تو که ما رو کشتی. ولت کردند؟.
با خنده گفتم:
ــ آره بابا منتها شنبه باز باید بیام.
احمد دوستم گفت:
ـ جریان چی بود؟
و همگی با تعجب به من زل زدند و منتظر جوابم بودند. با لبخند گفتم:
ــ هیچی بابا این مرتیکه افسر راهنمایی حافظیه؟ کیه؟ همون که خیلی بد عنق و جلاد معروفه گیر داد به ما و جر و بحثمان شد پفیوز مارو تحویل ساواکیا داد.
بعد از گفتن این جملات ترسی وجود دوستانم را فراگرفت و همه باهم پرسیدند:
ـ خب آخرش؟
گفتم:
ــ هیچی دیگه قرار شد شنبه برم. مدارکم را نگه داشتند.
احمد دوستم که برادر بزرگش مهندس اداره ی کشاورزی و پسر مهربانی بود گفت:
ـ مهدی آشنا داشت زنگ زد سفارشتو کرد وگرنه... آش بود.
گفتم:
ــ دستش درد نکنه. خودمم خیلی ترسیدم.
بچه ها گفتند:
ـ سریع برو خونه که خانومت و پدر مادر خانومت شدیداً نگران و پریشان احوالند.
به خانه که رسیدم گویی از فراقی جانگداز و طولانی باز می گشتم. لحظه ی دیدار همسر و خانه و پدر و مادرش برایم شیرینی عجیبی داشت که تا آن موقع این احساس زیبا را هرگز حس نکرده بودم. در عین نکوهشی که از طرف آن ها به خاطر زبان درازی ام شدم اما خوشحالی زاید الوصفی همه ی ما را به مهمانی لحظات قشنگی برد.
شنبه با ترس و لرز رأس ساعت 8 خودم را به طبقه ی سوم شهربانی رساندم. آن جا بود که تابلوی ستاد مشترک مبارزه با خرابکاری را روی یکی از اتاق ها دیدم که درش بسته بود و پشت در به یک سالن دیگری با چندین اتاق منتهی می شد که مرا در یکی از اتاق ها فرستادند و در را قفل کردند. اتاقی که هیچ اسبابی حتی یک صندلی هم نداشت. و من ساعت ها منتظر و مضطرب چشم به در دوختم. تا بالاخره بعد از سه ساعت انتظار جوانی با کت و شلوار شیک در را باز کرد و مرا به اسم خواند و گفت:
ـ دنبالم بیا.
دنبال او به اتاقی راهنمایی شدم که آن قدر دسته گل های زیبا روی زمین و روی میز و در چهارچوب پنجره چیده بودند که جای ایستادن هم پیدا نمی شد. و مرد بی نهایت شیک پوشی پشت میزی بزرگ و پر از دسته گل و اسباب و لوازم مربوطه نشسته بود که با حالتی متکبرانه به من نگاه کرد و جواب سلامم را داد و روبرویش روی میز، قبض مچاله شده ی جریمه و مدارک من دیده می شد. همان طور که خیره خیره نگاهم می کرد پرسید:
ـ جریان شما چی بود؟
با صدای آهسته ای جواب دادم:
ــ من گردش به چپ کردم در جایی که ممنوع بود آن هم پشت سر همسایه ی پولدارم چلوکبابی معین درباری که او هم همین کار را قبل از من انجام داد اما افسر راهنمایی برای ایشان سلام نظامی با لبخند فرستاد ولی مرا جریمه ی خلاف گردش به چپ داد. و وقتی گفتم:
ــ چرا تبعیض قائل می شوی؟ من یک دانشجوی نسبتا فقیرم، ایشان از کوره در رفت و بر سر من داد کشید و گفت:
ـ پدرت را در می آورم.
و قص علی هذا. و بیسیم زد و مرا به این جا آورد و بقیه اش را هم که مأموران شما در این جا می دانند. باز همان طور که دقیق به چشمانم زل زده بود پرسید:
ــ اینجا اذیتت کردند؟
گفتم:
ــ خیر فقط یکی دو ساعتی نگهم داشتند و مدارکم را گرفتند و رهایم کردند. و گفتند که امروز بیایم که آمدم.
دستش را دراز کرد و مدارک من را از روی میز برداشت و گفت:
ـ پس از مأموران اینجا که شکایتی نداری؟
گفتم:
ــ خیر.
گفت:
ـ سعی کن از این به بعد اینگونه موارد را مستقیماً به اینجا گزارش کن و با خود مأموران خطاکار لفاظی نکن. ما خوشحال می شویم که به این موارد رسیدگی کنیم. این قبض را که من کاریش نمی توانم بکنم. باید بپردازی. مدارکت را هم بگیر و چیزی را که گفتم فراموش نکن.
با خوشحالی دستم را دراز کردم و مدارک و قبض جریمه را گرفتم و تشکرکنان از اتاق بیرون آمدم و با سرعت زیاد از آن محیط اسرارآمیز که نگاه های عجیب و مرموز از طرف همه به آدم وجود داشت به طوری که خود به خود دلهره ای نوصیف ناشدنی را در دل آدم به وجود می آورد، بیرون آمدم.
در خلال روزهای بعد همه اش به این فکر می کردم که آیا من در کشور خودم یک مستأجرم؟! و این فکر آنقدر آزارم داد که آن را هم با همسر و هم با دوستانم در میان گذاشتم و گفتم که مأموران ما را مستأجر حساب می کنند.
همگی با حالتی متعجب جوابم می دادند:
- پس چی خیال کردی؟ نمیدونی که اینا صاحب مملکتند و ما رعیت هم حساب نمی شویم؟ برو خدا را شکر کن که گیر آدم های تقریباً خوبشون افتادی.
روزها می گذشتند و این حادثه ی عجیب هم ذره ذره از خاطر ما گریخت و به جایش خبر باردار شدن همسرم دنیایی از شور و شعف و امید و نیکبختی را به ما پیشکش کرد. و باز زندگی مان رنگ قشنگ شادمانی را به خود گرفت. هرچند که از نظر اقتصادی در فشار بودیم و کار کردن گاه به گاه و غیرقانونی با اتومبیل سواری و مسافرکشی هم چندان کمکی نمی کرد اما لبخند بود که تمام اوقات من و همسرم را در بر خود گرفته بود و رنگ آمیزی دل انگیزی به آن می داد.
دی ماه سال 54 لحظه ی دیدن آن موجود شگفت انگیز فرارسید. و من نسرین را برای زایمان به بیمارستان بردم و چون تلفن نداشتیم به خانه ی دوستم رفتم و تا نیمه شب کنار تلفن نشستم و انتظار شنیدن خبر زایمان را کشیدم. و وقتی که نزدیکی های ساعت 2 نیمه شب تلفن زنگ زد و پرستاری از آن سوی سیم خبر تولد سالم کودکم را داد بلافاصله پرسیدم:
ــ از حال همسرم بگو.
و او با خنده گفت:
ـ هر دو تندرستند. چرا جنس کودکت را نمی پرسی؟
گفتم:
ــ هرچه که باشد عشق من و همسرم است. و او با خنده گفت:
ـ یک دختره با چشمای خیلی درشت.
و من از پشت تلفن خندیدم و گفتم:
ــ درست مثل مادرش.
و سریع برخاستم و بدون این که دوستم را که خوابیده بود بیدار کنم یادداشتی گذاشتم و آهسته از در زدم بیرون و با سرعت زیاد خیابان های یخ زده ی نیمه شب را با اتومبیلم طی کردم و خودم را به بیمارستان رساندم و مادرم را دیدم که کودکی را به من نشان داد. کودکی اخم کرده با چشمانی کبود رنگ و بی نهایت زیبا و درشت.
روزهای بعد چندین اسم را با نسرین انتخاب کردیم و قرار شد نامش را بنفشه بگذاریم. اما نمی دانم چرا در راه پله ی باریک دفتر اسناد رسمی نام بهار در ذهن من شکوفا شد و آن را به مأمور گفتم که او می خواست بهاره بنویسد و من بر سرش فریاد زدم:
ــ آقا بهار می فهمی بهار... اسم عربی نیست که ه می گذاری آخرش. و نزدیک بود دعوایمان بالا بگیرد که بالاخره آن کارمند کوتاه آمد و بهار تثبیت شد.

/ 0 نظر / 18 بازدید